محمد بن حسين البيهقي
1079
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ص 977 ( 1 ) - داشته است : نگاهداشته و حفظ كرده است - مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « ناقص به نظر مىآيد » ( 2 ) - فترت : بفتح اول ضعف و سستى و شكست ( 3 ) - ترمذ : بكسر اول و سكون دوم و كسر سوم شهرى در كنار جيحون ( 4 ) - قباديان : بضم اول از توابع بلخ ( 5 ) - تخارستان : بضم يا فتح اول ولايتى در شرق بلخ ( 6 ) - حاضرى : حضور ، اسم مصدر ( 7 ) - چهار ديوارى : جائى كه از چهارسو محصور باشد ، صفت نسبى جانشين موصوف ، به كنايه در اينجا مراد شهر بلخ ( 8 ) - نبايد : نبايد باشد ( 9 ) - ساخته مىبايد كرد : بايد ساخت و راست و درست كرد ، مصدر مركب ساخته كردن بجاى ساختن ( 10 ) - از دل : از صميم دل - مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند : « از دل » به نظر من متعلق است به فعل قبل ( موافقتى نمايند ) و « فرودآيند » باحتمال قريب بيقين غلط است « و خود آيند » يا « زود آيند » بوده است ، كلمه « آرند » مؤيد احتمال اول است و در نامهء سابق الذكر امير بخان هم داشتيم كه « بنفس خويش » رنجه باشد ( 11 ) - سره : بفتح اول نيكو ، صفت كار ( 12 ) - عشوه : بكسر اول و سكون دوم فريب - عشوه گويند يعنى سخنان فريبآميز گويند ( 13 ) - به حكم مشاهدت : بدان گونه كه معاينه حال ايجاب كند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 919 شمارهء ( 2 ) ( 14 ) - از آن ماست : در تصرف ماست ( 15 ) - بگرمى : بشتاب ، متمم قيدى ( 16 ) - خياره : بكسر اول برگزيده صفت مردم ( 17 ) - سيم نقد : پول حاضر و آماده و دستادست ( 18 ) - اسكدار : بفتح اول و سكون دوم و ضم سوم بريد چاپارى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 446 شمارهء ( 9 ) ( 19 ) - مسرع : شتابنده و تيزرو ، اسم فاعل از اسراع مصدر باب افعال ص 978 ( 1 ) - بر اثر ملطفه : بر پى نامهء مختصر ( 2 ) - قصر : بدان قصر ، ظ : بدان خضراء ، چون بعد هم « خضرا » آمده است و بعلاوه در زبان بيهقى كوشك و كاخ ديده شده است و قصر نه ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 3 ) - دشت شابهار : نام دشتى در كنار شهر غزنين و محل عرض لشكر ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 746 شمارهء ( 10 ) ( 4 ) - خضرا : مخفف خضراء بمعنى چمن باغ ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 58 شمارهء ( 16 ) ( 5 ) - رفت : پيش آمد و اتفاق افتاد و واقع شد ( 6 ) - قحط : بفتح اول و سكون دوم خشكسال ( 7 ) - بغلان : بفتح اول و سكون دوم شهرى در حوالى بلخ ( 8 ) - مغافصه : بضم اول ناگهان و ناگهانى ( 9 ) - دستها يكى كنند : متفق و همدست شوند ( 10 ) - ولوالج : شهرى در نواحى بدخشان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 437 شمارهء ( 4 ) ( 11 ) - شمايان : جمع شما ، ضمير شخصى منفصل ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 488 شمارهء ( 4 ) ( 12 ) - بر بو سهل : نزد بو سهل ( 13 ) - در پيچيده : از هر سوى محاصره كرده و زير فشار گذاشته است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 756 شمارهء ( 15 ) ( 14 ) - درماندهيى سه و چهار : سه چهار عاجز و