محمد بن حسين البيهقي

995

تاريخ بيهقى ( فارسي )

فرموده آيد . » كه آنچه من مىبينم شما نتوانيد ديد . جواب نبشته آمد و همگان اين بدانستند و نوميد شدند ، و كار رفتن ساختن گرفتند 1 . و بوعلى كوتوال از خلج 2 بازآمد و آن كار راست كرده 3 ، روز دوشنبه غرّهء ماه ربيع الأوّل پيش امير آمد و نواخت يافت و بازگشت . و ديگر روز تنها با وى خلوتى كرد و تا نماز پيشين بداشت و شنودم كه شهر و قلعت و آن نواحى به دو سپرد و گفت ما بهارگاه 4 بازخواهيم‌آمد ، نيك احتياط بايد كرد تا در شهر 5 خللى نيفتد كه فرزند مودود و وزير با لشكرى گران بيرون‌اند ، تا اين زمستان خود حال مخالفان چون گردد 6 ، آنگاه بهارگاه اين كار را از لونى ديگر 7 پيش گيريم ، كه اين زمستان طالع خوب نيست ، كه حكيمان اين حكم كرده‌اند . كوتوال گفت : حرم و خزائن به قلعتهاى استوار نهادن مگر صوابتر از آنكه بصحراى هندوستان بردن . جواب داد كه صلاح آنست كه ايشان با ما باشند . [ كوتوال گفت ] كه ايزد ، عزّ ذكره 8 ، صلاح و خير و خوبى بدين سفر مقرون 9 كناد ، و بازگشت نماز ديگر اعيان لشكر 10 نزديك كوتوال رفتند و بنشستند و مجلسى دراز 11 بكردند و هيچ سود نداشت و ايزد ، عزّ ذكره ، را درين حكمى و تقديرى است پوشيده 12 تا چه خواهد بود . گفتند : فردا سنگ با سبوى بازخواهيم‌زد 13 تا چه پديد آيد . گفت : هر چند سود ندارد و ضجرتر 14 شود ، صواب آمد 15 . و ديگر روز امير پس از بار خالى كرد با [ بو ] منصور مستوفى ، كه اشترى چند در مىبايست تا از جاى بر توان خاستن 16 و نبود و بدين سبب ضجرتر مىبود . و بدرگاه اعيان بيامدند [ با بو الحسن ] عبد الجليل ، و خواجه عبد الرزّاق ننشست با ايشان و گفت : مرا برگ 17 آن نيست كه سخن ناروا شنوم ؛ و بازگشت . و اين قوم فرود در آهنين بر آن چهار طاق 18 بنشستند و بر زبان من پيغام دادند كه ما با سلطان حديثى داريم ، رو و بگوى . رفتم ، امير را در آن زمستان خانه 19 خالى با [ بو ] منصور مستوفى يافتم ، پيغام بدادم ، گفت : دانم كه مشتى هوس 20 آورده‌اند ، پيغام ايشان بشنو و بيا تا با من بگويى . نزديك ايشان بازآمدم و گفتم : الرّائد لا يكذب اهله 21 ، پيغامى ناشنوده سخن