محمد بن حسين البيهقي
996
تاريخ بيهقى ( فارسي )
برين جمله گفت كه مشتى هوس آورده باشند . گفتند : رواست امّا ما از گردن خويش بيرون كنيم ، و در ايستادند 1 و پيغامى دراز دادند هم از آن نمط 2 كه وزير نبشته بود و نيز 3 گشادهتر . گفتم كه من زهره ندارم كه اين فصول برين وجه ادا كنم ، صواب آن است كه بنويسم كه نبشته را ناچار تمام بخواند . گفتند : نيكو مىگويى . قلم برداشتم و سخت مشبع 4 نبشته آمد و ايشان يارى مىدادند ، پس خطها زير آن نبشتند كه اين پيغام ايشان است . و پيش بردم و بستد و دو بار بتأمّل بخواند و بگفت « اگر مخالفان اينجا آيند ، بو القاسم كثير زر دارد ، بدهد و عارض شود 5 و بو سهل حمدوى هم زر دارد ، وزارت يابد و طاهر و بو الحسن 6 همچنين . مرا صواب اين است كه مىكنم . ببايد آمد و اين حديث كوتاه مىبايد كرد . » بيامدم و آنچه شنيده بودم بگفتم ، همگان نوميد و متحيّر شدند . كوتوال گفت : مرا چه گفت 7 ، گفتم : و اللّه 8 كه حديث تو نكرد . و برخاستند و گفتند كه آنچه بر ما بود 9 بكرديم ، ما را اينجا حديثى نماند . و بازگشتند . و پس ازين پيغام به چهار روز 10 حركت كرد . و اين مجلّد به پايان آمد و تا اينجا تاريخ براندم ، رفتن اين پادشاه را ، رضى اللّه عنه ، سوى هندوستان بجاى ماندم تا در مجلّد دهم نخست آغاز كنم و دو باب خوارزم و جبال 11 برانم هم تا اين وقت ، چنان كه شرط تاريخ است ، آنگاه چون از آن فارغ شوم ، بقاعدهء تاريخ بازگردم و رفتن اين پادشاه بهندوستان تا خاتمت كارش بگويم و برانم . ان شاء اللّه عزّ و جلّ 12 [ پايان مجلّد نهم ]