محمد بن حسين البيهقي

974

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تا اين كار را بر وجهى بنهند ، چنان كه جنگى و مكاشفتى 1 نباشد . روزى چند بمرو ببودند پس سوى سرخس كشيدند و بگتوزون به خدمت استقبال با لشكرى انبوه تا آنجا بيامد ، نيافت امير خراسان 2 را ، چنان كه رأى او بود ، كه قياس 3 بيشتر سوى امير محمود بود ، در سرّ فائق را گفت كه اين پادشاه جوان است و ميل با 4 امير محمود مىدارد ، چندان است كه او قوىتر شد نه من مانم و نه تو 5 . فائق گفت همچنين است كه تو گفتى . اين امير مستخفّ 6 است و حقّ خدمت نمىشناسد . و ميلى تمام دارد بمحمود ، و ايمن نيستم كه مرا و ترا بدست او بدهد 7 ، چنان كه پدرش 8 داد بوعلى سيمجور را به پدر اين امير محمود ، سبكتگين . روزى مرا گفت : « چرا لقب ترا جليل 9 كرده‌اند و تو نه جليلى . » بگتوزون گفت : رأى درست آنست كه دست وى از ملك كوتاه كنيم و يكى را از برادرانش بنشانيم . فائق گفت : سخت نيكو گفتى و رأى اين است . و هر دو اين كار را بساختند 10 . بو الحرث يك روز برنشست از سراى رئيس سرخس 11 كه آنجا فرودآمده بود و به شكار بيرون آمد ، و فائق و بگتوزون به كرانهء سرخس فرودآمده بودند و خيمه زده بودند ، چون بازگشت با غلامى دويست بود بگتوزون گفت : خداوند نشاط كند 12 كه به خيمه بنده فرودآيد و چيزى خورد ، و نيز تدبيرى است در باب محمود . گفت : نيك آمد . و فرودآمد از جوانى و كم‌انديشگى 13 و قضاء آمده . چون بنشست ، تشويشى 14 ديد ، بدگمان گشت و بترسيد ، در ساعت بند 15 آوردند و وى را ببستند ، و اين روز چهارشنبه بود دوازدهم صفر سنهء تسع و ثمانين و ثلاثمائه 16 . و پس از آن بيك هفته ميلش كشيدند 17 و ببخارا فرستادند . و مدّت وى 18 بيش از نوزده ماه نبود . و بگتوزون و فائق چون اين كار صعب بكردند ، دركشيدند 19 و بمرو آمدند . و امير ابو الفوارس عبد الملك بن نوح نزديك ايشان آمد ، و بىريش 20 بود ، و بر تخت نشست . و مدار ملك 21 را بر سديد ليث 22 نهادند و كار پيش گرفت ، و سخت مضطرب بود و با خلل 23 . و بو القاسم سيمجور آنجا آمد با لشكرى انبوه و نواخت يافت . و چون اين اخبار بامير محمود رسيد ، سخت خشم آمدش از جهت امير ابو الحارث و گفت : به خدا اگر چشم من بر بگتوزون افتد ، بدست خويش چشمش كور كنم ، و در -