محمد بن حسين البيهقي

975

تاريخ بيهقى ( فارسي )

كشيد از هرات و بمرو الرود 1 آمد با لشكرى گران و در برابر اين قوم فرودآمد چون شير آشفته . و به يكديگر نزديكتر شدند و احتياط بكردند هر دو گروه ، و رسولان در ميان آمدند از اركان 2 و قضاة و ائمّه و فقها و بسيار سخن رفت تا بر آن قرار گرفت كه بگتوزون سپاه سالار خراسان باشد و ولايت نشابور او را دادند با ديگر جايها كه برسم سپاه‌سالاران 3 بوده است ، و ولايت بلخ و هرات امير محمود را باشد . و برين عهد كردند و كار استوار كردند . و امير محمود بدين رضا داد و مالى بزرگ فرمود تا به صدقه 4 بدادند كه بىخون‌ريزشى 5 چنين صلح افتاد . و روز شنبه چهار روز باقى مانده از جمادى الأولى سنهء تسع و ثمانين و ثلاثمائه 6 امير محمود فرمود تا كوس فروكوفتند و برادر را ، امير نصر 7 ، بر ساقه 8 بداشت و خود برفت . دارا بن قابوس گفت : سديديان و حميديان 9 و ديگر اصناف لشكر را كه « بزرگ غبنى 10 بود كه اين محمود را يگانگى 11 از شما بجست ، بارى برويد و از بنهء وى چيزى برباييد . » مردم بسيار از حرص زر و جامه بىفرمان و رضاى مقدّمان بتاختند و در بنهء امير محمود و لشكر افتادند . امير نصر چون چنان ديد ، مردوار پيش آمد و جنگ كرد ، و سواران فرستاد و برادر را آگاه كرد ، و امير محمود در ساعت بگشت 12 و براند و در نهاد 13 و اين قوم را هزيمت كرد و مىبود تا دو روز هزاهز 14 افتاد در لشكرگاه و بيش كس مر كس را نه ايستاد 15 و هر چه داشتند بدست امير محمود و لشكرش آمد ، و امير خراسان شكسته و بىعدّت 16 ببخارا افتاد . و امير محمود گفت : إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما - بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ 17 . اين قوم با ما صلح و عهد كردند . پس بشكستند ، ايزد ، عزّ ذكره ، نپسنديد و ما را بر ايشان نصرت داد ، و چون خداوندزادهء خويش را چنان قهر كردند ، توفيق و عصمت 18 خويش از ايشان دور كرد و ملك و نعمت از ايشان بستد و بما داد . و فائق در شعبان اين سال 19 فرمان يافت . و بگتوزون از پيش امير محمود ببخارا گريخت . و بو القاسم سيمجور به زينهار آمد . و از ديگر سوى ايلگ ، بو الحسن نصر - على ، از اوزگند 20 تاختن آورد در غرّهء ذىالقعدهء اين سال ببخارا آمد و چنان نمود كه