محمد بن حسين البيهقي
971
تاريخ بيهقى ( فارسي )
لؤلؤِ خوشابِ 1 بحرِ ملك تو دارى * تا دگران جان كنند از پىِ مرجان افسرِ زرّين ترا و دولتِ بيدار * و آنكه ترا دشمن است بد سگ كهدان 2 گل ز تو چون بوىِ خويش بازندارد * كرد چه بايد حديثِ خارِ مغيلان 3 ؟ به كه بدان دل بشغل بازندارى * كاين سخن اندر جهان نماند پنهان 4 حرب و سخايست در دم چون رجاليست * كان خجل است سايه را دادن سوان 5 شعر نگويم ، چو گويم ، ايدون گويم * كرده مضمّن 6 همه بحكمتِ لقمان پيدا باشد كه خود نگويم در شعر * از خط و از خال و زلف و چشمك خوبان 7 من كه مديحِ امير گويم بىطمع * ميره 8 چه دانم چه باشد اندر دو جهان همّتكى 9 هست هم درين سر چون گوى * زان به جوانى شده است پشتم چوگان شاها در عمر تو فزود خداوند * هر چه درين راه شد ز ساز تو 10 نقصان جز بمديحِ تو دم نيارم 11 زد زانك * نام 12 همىبايدم كه يافتهام نان 13 تا بفلك بر همىبتابد خورشيد * راست چو در آبگير زرّين پنگان 14