محمد بن حسين البيهقي

972

تاريخ بيهقى ( فارسي )

شاد همىباش و سيم و زرّ همى پاش * ملك همىدار و امر و نهى همى ران رويت بايد كه سرخ باشد و سرسبز 1 * كاخر گردد عدو بتيغ تو قربان اين سخن دراز مىشود ، امّا از چنين سخنان با چندان صنعت و معنى 2 كاغذ 3 تاجى مرصّع بر سر نهاد . و دريغ مردم فاضل كه بميرد ، و دير زياد 4 اين آزاد مرد . و چون ازين فارغ شدم ، اينك 5 بسر تاريخ بازشدم . و اللّه المسهّل بحوله و طوله 6 . و پيش تا امير ، رضى اللّه عنه ، حركت كرد از رباط كروان 7 معتمدى برسيد از آن كوتوال بوعلى 8 و دو چتر سياه و علامت سياه 9 و نيزه‌هاى خرد همه در غلاف ديباى سياه بياورد با مهد پيل و مهد استر و آلت ديگر 10 ، كه اين همه بشده بود ، و بسيار جامهء نابريده و حوائج و هر چيزى از جهت خويش 11 فرستاده . و به ضرورت بموقع خوب افتاد اين خدمت كه كرد 12 . و والدهء امير و حرّهء ختّلى 13 و ديگر عمّات 14 و خواهران و خاله‌گان 15 همچنين معتمدان فرستاده بودند با بسيار چيز . و اوليا و حشم و اصناف لشكر را نيز كسان ايشان 16 هر چيزى بفرستادند ، كه سخت بينوا بودند . و مردم غزنين به خدمت استقبال مىآمدند 17 و امير ، رضى اللّه عنه ، چون خجلى 18 كه به هيچ روزگار آمدن پادشاهان و لشكر بغزنين برين جمله نبوده بود 19 ، يَفْعَلُ اللَّهُ - ما يَشاءُ 20 و يَحْكُمُ ما يُرِيدُ 21 . و امير در غزنين آمد روز شنبه هفتم شوّال و به كوشك نزول كرد . و دل وى خوش مىكردند كه احوال جهان يكسان نيست و تا سر بجاى است ، خللها را دريافت باشد . امّا چنان نبود كه وى ندانست كه چه افتاده است ، كه در راه غور كه مىآمد ، يك روز اين پادشاه ميراند و قوم 22 با وى چون بو الحسن عبد الجليل و سالار غازيان عبد اللّه قراتگين و ديگران ، و بو الحسن و اين سالار سخن نگارين 23 درپيوستند و مىگفتند كه « اين چنين حالى برفت و نادره 24 بيفتاد نه از جلادت 25 خصمان بلكه از قضاء آمده و حالهاى ديگر كه پوشيده نيست . و چون خداوند در ضمان سلامت