محمد بن حسين البيهقي

479

تاريخ بيهقى ( فارسي )

هژدهم اين ماه نامه رسيد بگذشته شدن والدهء بونصر مشكان ، و زنى عاقله 1 بود ، و از استادم شنودم كه چون سلطان محمود حسنك را وزارت داده بود و 2 دشمن گرفته با چنان دوستى كه او را داشت ، والده‌ام گفت « اى پسر ، چون سلطان كسى را وزارت داد ، اگر چه دوست دارد آن‌كس را ، در هفته‌يى دشمن گيرد ، از آن جهت كه همباز 3 او شود در ملك ، و پادشاهى بانبازى نتوان كرد . » و بونصر به ماتم بنشست . و نيكو حق گزاردند 4 . و خواجهء بزرگ درين تعزيت 5 بيامد و چشم سوى اين باغچه كشيد كه بهشت را مانست از بسيارى ياسمين شكفته و ديگر رياحين و مورد 6 و نرگس و سرو آزاد ؛ بونصر را گفت : نبايستى كه بما بمصيت آمده بوديمى تا حقّ اين باغچه گزارده آمدى 7 ، چنان كه در روزگار سلطان محمود حقّ باغچهء غزنين گزارديم . و اسبش به كرانهء رواق 8 كه به ماتم آنجا نشسته بودند آوردند و برنشست و بونصر در 9 ركابش بوسه داد و گفت « خداوند باقى باد ، آن فخر بر سر من نهاد بدين رنجه شدن كه هرگز مدروس نشود ، و عجب نباشد كه اين باغ آن سعادت كه باغ غزنين يافت ، بيابد . » و هر چند امير بر زبان بو الحسن عقيلى 10 پيغام فرستاده بود در معنى تعزيت ، روز چهارشنبه به خدمت رفت ، امير بلفظ عالى خود تعزيت كرد . قصّهء باغ غزنين و آمدن خواجه بگويم ، يكى آنكه بنمايم حشمت استادم كه وزير 11 با بزرگى احمد حسن به تعزيت و دعوت نزديك وى آمد . از استادم شنودم كه امير ماضى بغزنين روزى نشاط شراب كرد و بسيار گل آورده بودند ، و آنچه از باغ من از گل صدبرگ 12 بخنديد 13 ، شبگير آن را 14 به خدمت امير فرستادم و بر اثر 15 به خدمت رفتم . خواجهء بزرگ و اوليا و حشم برسيدند . امير در شراب بود ، خواجه را و مرا بازگرفت و بسيار نشاط رفت ، و در چاشتگاه خواجه گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، شرط آن است كه وقت گل ساتگينى 16 خورند كه مهمانى است چهل روزه 17 خاصّه چنين گل كه ازين رنگين‌تر و خوشبوىتر نتواند بود . امير گفت : بونصر فرستاده است از باغ خويش . خواجه گفت : بايستى كه اين باغ را ديده شدى 18 . امير گفت : ميزبانى مىجويى 19 ؟ گفت : ناچار . امير روى به من كرد ، گفت : چه گويى ؟ گفتم : زندگانى خداوند