محمد بن حسين البيهقي
477
تاريخ بيهقى ( فارسي )
درين باب رأى خواست 1 هرگونه سخن گفتند و رفت 2 . امير گفت : على تگين دشمنى بزرگ است و طمع وى كه افتاده است 3 ، محال 4 است . صواب آن باشد كه وى را از ماوراءالنّهر بركنده آيد 5 . اگر بغراتگين 6 پسر قدر خان كه با ما وصلت دارد ، بيايد ، خليفت ما باشد و خواهرى كه از آن ما بنام وى است فرستاده آيد تا ما را داماد و خليفه باشد و شرّ اين فرصتجوى 7 دور شود . و اگر او نيايد ، خوارزمشاه آلتونتاش را بفرماييم تا روى به ماوراءالنّهر 8 كند با لشكرى قوى ، كه كار خوارزم مستقيم 9 است ، يك پسر و فوجى لشكر آنجا نشسته باشند . خواجه گفت : ماوراءالنّهر ولايتى بزرگ است . سامانيان كه امراء خراسان بودند ، حضرت خود 10 آنجا ساختند . اگر بدست آيد ، سخت بزرگكارى باشد . اما على تگين گربز 11 محتال 12 است ، سى سال شد تا وى آنجا مىباشد . اگر آلتونتاش را انديشيده است 13 ، صواب آن باشد كه رسولى با نام نزديك خوارزمشاه فرستاده آيد و درين باب پيغام داد 14 . اگر بهانه آرد و آن حديث قائد ملنجوق در دل وى مانده است ، اين حديث طى بايد كرد 15 ، كه بىحشمت وى على تگين را برنتوان انداخت ، تا آنگاه كه از نوعى ديگر انديشيده آيد ؛ و اگر نشاط رفتن كند ، مقرّر گردد كه آن ريش 16 نمانده است . امير گفت : موجّه 17 اين است ، كدام كس رود ؟ خواجه بونصر گفت : اميرك بيهقى را صاحب بريد 18 بلخ بفرستيم . و اگر خواهيم كه خوارزمشاه برود ، كدخداى لشكر عبدوس را بايد فرستاد 19 . امير گفت : جزوى نشايد . در ساعت عبدوس را بخواندند و استادم نامهها نسخت كرد سخت غريب و نادر و خلعتى با نام 20 كه در آن پيل نر و ماده بود پنج سر خوارزمشاه را و خلعتهاى ديگر خواجه احمد عبد الصّمد و خاصّگان خوارزمشاه را و اوليا و حشم سلطانى را . و عبدوس از بلخ سوى خوارزمشاه رفت و خوارزمشاه قصد على تگين كرد و كشته شد و در آن مدّت چند كار سلطان مسعود برگزارد همه با نام ، آنها را نيز مىبايد نبشت كه شرط و رسم تاريخ اين است : امير روز آدينه دوم ربيع الاوّل سوى منجوقيان رفت به شكار و آنجا بسيار تكلّف رفت و جهانى سبز و زرد و سرخ بود 21 با اين فرمود تا طرادها 22 غلامان سراى از