محمد بن حسين البيهقي
476
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و اشارت من و توفيرى نموده 1 . و بر من كه احمدم چنين چيزها پوشيده نشود . و در همهء احوال من ترا اين ترتيب 2 خواستمى ، نيكوتر بودى كه با من بگفتى . اكنون رواست 3 و درگذشتم . دل قوى بايد داشت و كار بر وجه 4 براند . و به هيچ حال توفير فرانستانم كه لشكر كم كنى ، كه در ملك رخنه افتد و فساد در عاقبت آن بزرگ است . امّا اگر اين دزديها و خيانتها كه بو القاسم كثير 5 و شاگردان 6 وى كردهاند دريابى و به بيت المال بازآرى ، پسنديده خدمتى كرده باشى . گفت از بيست سال باز 7 من بنده مستوفى 8 خداوند بودهام و مرا آزموده است و راست يافته ، و مىديدم كه خيانتها مىرود و مىخواستم كه در روزگار وزارت خداوند اثرى بماند ، اين توفير بنمودم و بمجلس عالى مقرّر كردم 9 . اگر رأى سامى 10 بيند ، از بنده درگذرد كه بر رأى خداوند بازننمودهام . بيش 11 چنين سهو نيفتد . گفت : درگذشتم ، بازگرد ، اين شغل بر تو قرار گرفته است . و روز ديگر شنبه بو الفتح را به جامه خانه بردند و خلعت عارضى 12 پوشيد ، در آن خلعت كمر هفتصدگانى 13 بست و پيش آمد و خدمت كرد و به خانه بازگشت و اعيان حضرت و لشكر حقّى گزاردند 14 نيكو . و ديگر روز بدرگاه آمد و كار ضبط كرد ، و مردى شهم 15 و كافى بود و تا خواجه احمد حسن زنده بود ، گامى فراخ نيارست نهاد 16 ؛ و چون او گذشته شد ، ميدان فراخ يافت و دست بتوفير لشكر برد و در آن بسيار خللها افتاد بجاى خود بيارم هريك . و در اين وقت ملطّفهها رسيد از منهيان بخارا كه على تگين البتّه نمىآرامد و ژاژ مىخايد و لشكر مىسازد . و از دو چيز بر دل وى رنجى بزرگ است ، يكى آنكه امير ماضى با قدر خان ديدار كرد تا بدان حشمت خانى تركستان از خاندان ايشان بشد ، و ديگر او را اميد كرده بود 17 خداوند كه ملك هنوز يكرويه 18 نشده بود كه چون او لشكر فرستد با پسرى كه يارى دهد ، او را ولايتى دهد ؛ چون بى از جنگ 19 و اضطراب كار يكرويه شد و بىمنازع 20 تخت ملك به خداوند رسيد ، در آن است كه فرصتى يابد و شرّى بپاكند ، هر چند تا خداوند ببلخ است ، نبايد انديشيد . چون امير بر اين حال واقف گشت ، خواجهء بزرگ احمد حسن و بونصر مشكان را بخواند و خالى كرد و