محمد بن حسين البيهقي
472
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و ژاژخاى 1 و باد گرفته 2 بود ، سخنهاى بلند گفتن گرفت . من دست بر دست زدم كه نشان آن بود و مردمان كجات 3 انبوه درآمدند و پاره پاره كردند 4 او را . و خوارزمشاه آنگاه خبر يافت كه بانگ غوغا 5 از شهر برآمد . كه در پاى وى رسن كرده بودند و مىكشيدند . و نائب بريد را بخواندم و سيم و جامه دادم تا بدان نسخت كه خواندهاى ، انها كرد 6 . خوارزمشاه مرا بخواند ، گفت : اين چيست ، اى احمد ، كه رفت ؟ گفتم : اين صواب بود . گفت : به حضرت چه گوييد ؟ گفتم : تدبير آن كردم . و بگفتم كه چه نبشته آمد . گفت : دلير مردى اى تو 7 ! گفتم : خوارزمشاهى نتوان كرد جز چنين . و سخت بزرگ حشمتى بيفتاد . » چون حديث اين محبوس بوسهل زوزنى آخر آمد ، فريضه داشتم قصّهء محبوسى كردن . حكايت چنان خواندم كه چون بزرجمهر حكيم از دين گبركان 8 دست بداشت كه دين با خلل 9 بوده است و دين عيسى پيغمبر ، صلوات اللّه عليه ، گرفت ، برادران را وصيّت كرد كه « در كتب خواندهام كه آخر الزّمان پيغامبرى خواهد آمد نام او محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، اگر روزگار يابم ، نخست كسى من باشم كه به دو گروم ، و اگر نيابم ، اميدوارم كه حشر ما را با امّت او كنند . شما فرزندان خود را همچنين وصيّت كنيد تا بهشت يابيد . » اين خبر بكسرى 10 نوشيروان بردند . كسرى به عامل 11 خود نامه نبشت كه در ساعت چون اين نامه بخوانى ، بزرجمهر را با بند گران و غل 12 بدرگاه فرست . عامل بفرمان او را بفرستاد . و خبر در پارس افتاد كه بازداشته را فردا بخواهند برد . حكماء و علماء نزديك وى مىآمدند و مىگفتند كه ما را از علم خويش بهره دادى و هيچچيز دريغ نداشتى تا دانا شديم ، ستارهء روشن ما بودى كه ما را راه راست نمودى ، و آب خوش ما بودى كه سيراب از تو شديم ، و مرغزار پرميوهء ما بودى كه گونه گونه از تو يافتيم . پادشاه بر تو خشم گرفت و ترا مىبرند و تو نيز از آن حكيمان نيستى كه از راه راست بازگردى ، ما را يادگارى ده از علم خويش .