محمد بن حسين البيهقي

464

تاريخ بيهقى ( فارسي )

حقّ خداوند ماضى را نگاه دارد و بداند كه [ در ] اين خداوند را بدآموزى 1 بر راه كژ نهاد . امير گفت : خطّ خويش چكنم كه به حجّت بدست گرفتند ، و اگر حجّت كنند 2 ، از آن چون باز توانم ايستاد 3 ؟ خواجه گفت : اكنون اين حال بيفتاد و يك چيز مانده است كه اگر آن كرده آيد مگر بعاجل الحال 4 اين كار را لختى تسكين توان داد ، و اين چيز را عوض است ، هر چند بر دل خداوند رنج‌گونه‌يى 5 باشد ، امّا آلتونتاش و آن ثغر بزرگ را عوض نيست . امير گفت : آن چيست ؟ اگر فرزندى عزيز را بذل بايد كرد 6 ، بكنم كه اين كار برآيد و دراز نگردد ، و دريغ ندارم . گفت : بنده را صلاح كار خداوند بايد ، نبايد كه صورت بندد 7 كه بنده بتعصّب 8 مىگويد [ و ] بنده‌يى را از بندگان درگاه عالى نمىتواند ديد . امير گفت : به خواجه اين ظن نيست و هرگز نباشد . گفت : اصل اين تباهى از بوسهل بوده است و آلتونتاش از وى آزرده است . هر چند ملطّفه بخطّ خداوند رفته است ، او را مقرّر باشد كه بوسهل اندر آن حيلتها كرده باشد تا از دست خداوند بستد و جدا كرد . او را فداى اين كار بايد كرد ، بدانكه بفرمايد تا او را بنشانند 9 كه وى دو تدبير و تعليم بد كرد كه روزگارها در آن بايد تا آن را در توان يافت وز هر دو خداوند پشيمان است يكى آنكه صلات امير محمّد برادر خداوند بازستدند و ديگر آنكه آلتونتاش را بدگمان كرد ، كه چون وى را نشانده آيد ، اين گناه حسب 10 در گردن وى كرده شود ، از خداوند 11 درين باب نامه توان نبشت چنان كه بدگمانى آلتونتاش زائل شود ، هر چند بدرگاه نيايد ، امّا بارى با مخالفى يكى نشود و شرى نانگيزد و من بنده نيز نامه بتوانم نبشت و آيينه فرا روى او بتوانم داشت 12 و بدانكه مرا درين كار ناقه و جملى نبوده است 13 ، سخن من بشنود و كارى افتد 14 . گفت : « سخت صواب آمد ، هم 15 فردا فرمايم تا او را بنشانند ، خواجه احتياط وى و مردم وى اينجا و به نواحى بكند تا از دست بنشود 16 و چيزى ضايع نگردد . » گفت : چنين كنم ، و ما بازگشتيم . خواجه در راه مرا گفت : اين خداوند اكنون آگاه شد كه رمه دور برسيد 17 ، امّا هم نيك است ، تا بيش 18 چنين نرود . و ديگر روز چون بار بگسست ، خواجه بديوان خويش رفت و بوسهل بديوان