محمد بن حسين البيهقي

465

تاريخ بيهقى ( فارسي )

عرض . و من بديوان رسالت خالى بنشستم و نامه‌ها بتعجيل برفت تا مردم و اسباب بوسهل بمرو و زوزن و نشابور و غور و هرات و بادغيس و غزنين فروگيرند 1 . چون اين نامه‌ها برفت ، فرمان امير رسيد به خواجه بر زبان ابو الحسن كوديانى نديم كه « نامه‌ها در آن باب كه دى با خواجه گفته آمده بود به مشافهه 2 ، به اطراف گسيل كردند و سواران مسرع رفتند . خواجه كار آن مرد تمام كند . » خواجهء بزرگ بوسهل را بخواند با نايبان ديوان عرض و شمارها 3 بخواست از آن لشكر و خالى كرد و بدان مشغول شدند . و پوشيده مثال داد تا حاجب نوبتى 4 برنشست و به خانهء بوسهل رفت با مشرفان و ثقات 5 خواجه و سراى بوسهل فروگرفتند و از آن قوم و در پيوستگان او جمله كه ببلخ بودند ، موقوف كردند و خواجه را بازنمودند 6 ، آنچه كردند . خواجه از ديوان بازگشت و فرمود كه بوسهل را بقهندز 7 بايد برد . حاجب نوبتى او را بر استرى نشاند و با سوار و پياده‌يى انبوه بقهندز برد ، در راه ، دو خادم و شصت غلام او را مىآوردند ، پيش وى آمدند 8 و ايشان را به سراى آوردند و بوسهل را بقهندز بردند و بند كردند و آن فعل بد او در سر او پيچيد 9 و امير را آنچه رفته بود ، بازنمودند . ديگر روز چون بار بگسست ، امير خالى كرد با خواجه و مرا بخواندند و گفت « حديث بوسهل تمام شد و خيريّت 10 بود كه مرد نمىگذاشت كه صلاحى پيدا آيد » [ و ] گفت : « اكنون چه بايد كرد ؟ » [ خواجه ] گفت : صواب باشد كه مسعدى را فرموده آيد تا نامه‌يى نويسد هم اكنون به خوارزمشاه ، چنان كه رسم است كه وكيل در 11 نويسد ، و بازنمايد كه « چون مقرّر گشت مجلس عالى را كه بوسهل خيانتى كرده است و مىكند در ملك تا بدان جايگاه كه در باب پيرى محتشم چون خوارزمشاه چنان تخليطها 12 كرد باوّل كه بدرگاه آمد تا او را متربّدگونه 13 بازبايست گشت و پس از آن فرونايستاد و هم در باب وى و ديگران اغرا 14 مىكرد ، رأى عالى چنان ديد كه دست او را از شغل عرض كوتاه كرد و او را نشانده آمد 15 تا تضريب 16 و فساد وى از ملك و خدمتكاران دور شود » و آنگاه بنده پوشيده او را 17 بگويد تا به معمّا نويسد كه « خداوند سلطان اين همه از بهر آن كرد كه بوسهل فرصت نگاه داشته است و نسختى كرده 18 و وقتى جسته كه خداوند