محمد بن حسين البيهقي

458

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تلبيس 1 ساخته . » بازآمدم و آنچه رفته بود ، بازراندم با خواجه . و مسعدى را خواجه دلگرم كرد و چنان كه من نسخت كردم درين باب دو نامهء معمّا نبشت يكى بدست قاصد و يكى بر دست سوار سلطان كه « آنچه نبشته بوده است ، آن تضريبى بوده است كه بو الفتح ميان دو مهتر ساخت كه با يكديگر بد بودند و بدين سبب حاتمى مالش يافت بدانچه كرد . » و مسعدى را بازگردانيدند . و بو الفتح را پانصد چوب بزدند و اشراف بلخ كه به دو داده بودند ، بازستدند . « چون مسعدى برفت ، خواجه با من خالى كرد و گفت ديدى كه چه كردند ؟ كه عالمى را بشورانيدند و آن آلتونتاش است نه ديو سياه 2 ، و چون احمد عبد الصّمدى با وى ، اين 3 بر ايشان كى روا شود ؟ ! آلتونتاش رفت از دست ، آن است 4 كه ترك خردمند است و پير شده ، نخواهد كه خويشتن را بدنام كند و اگر نه بسيار بلا انگيزدى 5 بر ما . طرفه‌تر 6 آن است كه من خود از چنين كارها سخت دورم ، چنين كه بينى و آلتونتاش اين همه در گردن من كند ! نزديك امير رو و بگوى كه « به همه حال چيزى رفته است پوشيده از من ، خداوند اگر بيند ، بنده را آگاه كند تا آنچه واجب است از دريافتن 7 ، بجاى آورده شود . » برفتم و بگفتم . امير سخت تافته بود 8 ، گفت : « نرفته است ازين باب چيزى كه دل بدان مشغول بايد داشت . بوسهل اين مقدارى 9 با ما مىگفت كه آلتونتاش رايگان 10 از دست بشد به شبورقان ، من بانگى بر وى زدم ، عبدوس بشده است 11 و با حاتمى غم و شادى گفته كه « اين بوسهل از فساد فرو نخواهد ايستاد » حاتمى از آن بازارى ساخته 12 است ، تا سزاى خويش بديد و مالش يافت . » گفتم : اين سليم 13 است ، زندگانى خداوند دراز باد ، اين باب در توان يافت ، اگر چيزى ديگر نرفته است . و بيامدم و با خواجه بازگفتم . گفت : « يا بونصر ، رفته است و نهان رفته است ، بر ما پوشيده كردند و بينى كه ازين زير چه بيرون آيد 14 . » و بازگشتم . « پس از آن نماز ديگرى 15 پيش امير نشسته بودم ، اسكدار خوارزم 16 بديوان آورده بودند حلقه برافكنده و بر در زده . ديوانبان 17 دانسته بود كه هر اسكدارى كه چنان رسد ، سخت مهم باشد ، آن را بياورد و بستدم و بگشادم ، نامهء صاحب بريد 18 بود