محمد بن حسين البيهقي
459
تاريخ بيهقى ( فارسي )
برادر بو الفتح حاتمى . بامير دادم . بستد و بخواند و نيك از جاى بشد 1 . دانستم كه مهمّى افتاده است ، چيزى نگفتم و خدمت كردم 2 . گفت : مرو . بنشستم و اشارت كرد تا ندما و حجّاب 3 بازگشتند و بار بگسست 4 و آنجا كس نماند . نامه به من انداخت 5 و گفت : بخوان . نبشته بود كه « امروز آدينه خوارزمشاه بار داد و اوليا و حشم بيامدند ، و قائد ملنجوق سالار كجاتان 6 سرمست بود نه [ به ] جاى خود نشست بلكه فراتر آمد . خوارزمشاه بخنديد ، او را گفت : سالار دوش بار بيشتر در جاى كرده است 7 و ديرتر خفته است . قائد بخشم جواب داد كه « نعمت تو بر من سخت بسيار است تا بلهو و شراب مىپردازم . ازين بيراهى هلاك مىشوم . نخست نان آنگاه شراب . آنكس كه نعمت دارد ، خود شراب مىخورد 8 . » خوارزمشاه بخنديد و گفت : سخن مستان بر من 9 مگوئيد . گفت : « آرى سير خورده 10 ، گرسنه را مست و ديوانه پندارد . گناه ما راست كه برين صبر مىكنيم . » تاش ماهروى سپاه سالار خوارزمشاه بانگ به دو برزد و گفت : ميدانى كه چه مىگوئى ؟ مهترى بزرگ با تو بمزاح و خنده سخن مىگويد و تو حدّ خويش نگاه نمىدارى . اگر حرمت اين مجلس عالى نيستى 11 ، جواب اين به شمشير باشدى . قائد بانگ بر او زد و دست به قراچولى 12 كرد . حاجبان و غلامان در وى آويختند و كشاكش كردند و وى سقط 13 مىگفت و با ايشان مىبرآويخت و خوارزم - شاه آواز مىداد كه يله كنيد 14 . در آن اضطراب 15 از ايشان لگدى چند بخايه و سينهء وى رسيد ، و او را به خانه بازبردند . نماز پيشين فرمان يافت 16 و جان با مجلس عالى داد ، خداوند عالم باقى باد . خوارزمشاه بنده را بخواند و گفت : « تو كه صاحب بريدى ، شاهد حال بودهاى ، چنان كه رفت ، انها كن 17 تا صورتى ديگر گونه بمجلس عالى نرسانند » بنده بشرح 18 بازنمود تا رأى عالى ، زاده اللّه علوّا 19 ، بر آن واقف گردد ، ان - شاء اللّه تعالى . » و رقعتى درج نامه 20 بود كه « چون قائد را اين حال بيفتاد در باب خانه و اسباب او 21 احتياط فرمود تا خللى نيفتد . و دبيرش را با پسر قائد بديوان آوردند و موقوف كردند 22 ، تا مقرّر گردد 23 باذن اللّه . » چون از خواندن نامه فارغ شدم ، امير مرا گفت : چه گوئى 24 ، چه تواند بود ؟