محمد بن حسين البيهقي
457
تاريخ بيهقى ( فارسي )
مسعدى بازآوردند . سلطان به خواجهء بزرگ پيغام داد كه : وكيل در خوارزمشاه را معمّا چرا بايد نهاد و نبشت ؟ بايد كه احتياط كنى و بپرسى . مسعدى را بخواندند بديوان و من آنجا حاضر بودم كه بونصرم و از حال معمّا پرسيدند . او گفت : من وكيل در محتشمىام و اجرى 1 و مشاهره وصلتگران دارم و بر آن 2 سوگندان مغلّظ 3 دادهاند كه آنچه از مصلحت ايشان باشد زود بازنمايم . و خداوند داند كه از من فسادى نيايد ، و خواجه بونصر را حال من معلوم است ، و چون مهمّى بود اين معمّا نبشتم . گفتند : اين مهمّ چيست ؟ جواب داد كه اين ممكن نگردد كه بگويم . گفتند : ناچار ببايد گفت ، كه براى حشمت خواجهء تو اين پرسش برين جمله است و الّا به نوعى ديگر پرسيدندى . گفت : چون چاره نيست لابد امانى بايد از جهت خداوند سلطان . بازنمودند 4 و امان استدند از سلطان . آن حال بازگفت كه از ابو الفتح حاتمى شنوده بودم و او از عبدوس . خواجه چون بر آن حال واقف گشت ، فرا شد 5 و روى به من كرد و گفت : « بينى چه مىكنند ؟ » پس مسعدى را گفت : پيش ازين نبشتهاى ؟ گفت : نبشتهام و اين استظهار آن را 6 فرستادم . خواجه گفت : « ناچار چون وكيل در محتشمى است و اجرى و مشاهره وصلت دارد و سوگندان مغلّظه 7 خورده ، او را چاره نبوده است . امّا بو الفتح حاتمى را مالشى 8 بايد داد كه دروغى گفته است . » و پوشيده مرا 9 گفت « سلطان را بگوى اين راز بر عبدوس و بوسهل زوزنى پيدا نبايد كرد تا چه شود » و مسعدى را گفته آمد تا هم اكنون معمّا نامهيى نويسد با قاصدى از آن خويش و يكى به اسكدار 10 كه « آنچه پيش ازين نوشته شده بود باطل بوده است » كه صلاح امروز جز اين نيست تا فردا بگويم كه آن نامه آنجا رسد چه رود و چه كنند و چه بينيم ، و سلطان ازين حديث بازايستد 11 و حاتمى را فداى اين كار كند ، هر چند اين حال پوشيده نماند و سخت بزرگ خللى افتد . » من رفتم و پيغام خواجه بازگفتم . چون بشنيد ، متحيّر فروماند ، چنان كه سخن نتوانست گفت . و من نشستم . پس روى به من كرد و گفت « هر چه درين باب صلاح است ، ببايد گفت ، كه بو الفتح حاتمى اين دروغ گفته است و ميان بوسهل و عبدوس بد است و اين سگ 12 چنين تضريبى كرده است و از اين گونه