محمد بن حسين البيهقي

441

تاريخ بيهقى ( فارسي )

امير داد و بازگشت و همان‌جا كه نشانده بودند ، بنشست . امير خواجه بونصر را آواز داد ، پيش تخت شد و نامه بستد و بازپس آمد و روى فرا تخت 1 بايستاد و خريطه بگشاد و نامه بخواند ، چون به پايان آمد ، امير گفت : ترجمه‌اش بخوان تا همگان را مقرّر گردد . بخواند بپارسى چنان كه اقرار دادند شنوندگان كه كسى را اين كفايت نيست . و رسول را بازگردانيدند و بكرامت به خانه بازبردند . [ اقامه رسم تعزيت ] و امير ماتم داشتن ببسيجيد 2 و ديگر روز كه بار داد با دستار 3 و قبا 4 بود سپيد 5 و همه اوليا و حشم و حاجبان با سپيد آمدند . و رسول را بياوردند تا مشاهد 6 حال بود . و بازارها در ببستند 7 و مردم و اصناف رعيّت فوج فوج مىآمدند . و سه روز برين جمله بود و رسول را مىآوردند و چاشتگاه 8 كه امير برخاستى ، بازمىگردانيدند و پس از سه روز مردمان به بازارها بازآمدند و ديوانها در بگشادند . و دهل و دبدبه 9 بزدند . امير خواجه على را بخواند و گفت : مثال ده تا خوازه 10 زنند از درگاه تا در مسجد آدينه و هر تكلّف كه ممكن گردد ، بجاى آرند كه آدينه در پيش است و ما بتن خويش به مسجد آدينه خواهيم آمد تا امير المؤمنين را خطبه كرده آيد . گفت : چنين كنم . و بازگشت و اعيان بلخ را بخواند و آنچه گفتنى بود ، بگفت و روى به كار آوردند روز دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه و پنج‌شنبه تا بلخ را چنان بياراستند از در عبد الاعلى تا مسجد جامع كه هيچ‌كس بلخ را بر آن جمله ياد نداشت ، و بسيار خوازه زدند از بازارها تا سر كوى عبد الاعلى و از آنجا تا درگاه و كويهاى محتشمان كه آنجا نشست 11 داشتند . پس شب آدينه تا روز مىآراستند . روز را 12 چنان شده بود كه به هيچ زيادت حاجت نيامد . و امير بار داد روز آدينه و چون بار بگسست 13 ، خواجه على ميكائيل گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، آنچه فرمان عالى بود در معنى خوازه‌ها و آذين بستن 14 راست شد ، فرمان ديگر هست ؟ امير گفت : ببايد گفت تا رعيّت آهسته فرونشيند و هر گروهى بجاى خويش باشند و انديشهء خوازه و كالاى خويش مىدارند 15 و هيچ‌كس چيزى اظهار نكند از بازى و رامش 16 تا ما بگذريم ، چنان كه يك آواز شنونده نيايد .