محمد بن حسين البيهقي
440
تاريخ بيهقى ( فارسي )
صبح بدميد چهار هزار غلام سرايى در دو طرف سراى امارت 1 به چند رسته 2 بايستادند ؛ دو هزار با كلاه دو شاخ 3 و كمرهاى گران ده معاليق 4 بودند و با هر غلامى عمودى سيمين ، و دو هزار با كلاه چهارپر 5 بودند و كيش 6 و كمر و شمشير و شغا 7 و نيملنگ 8 بر ميان بسته و هر غلامى كمانى و سه چوبه تير بر دست . و همگان با قباهاى ديباى شوشترى 9 بودند . و غلامى سيصد از خاصّگان 10 در رستهاى صفّه نزديك امير بايستادند با جامههاى فاخرتر 11 و كلاههاى دو شاخ و كمرهاى بزر 12 و عمودهاى زرّين . و چند تن آن بودند كه با كمرها بودند مرصّع بجواهر 13 ، و سپرى 14 پنجاه و شصت بدر بداشتند 15 در ميان سراى ديلمان 16 ، و همه بزرگان درگاه و ولايتداران 17 و حجّاب 18 با كلاههاى دو شاخ و كمر زر بودند ، و بيرون سراى مرتبهداران بايستادند . و بسيار پيلان بداشتند . و لشكر بر سلاح 19 و برگستوان و جامههاى ديباى گوناگون با عماريها 20 و سلاحها به دو رويه 21 بايستادند با علامتها 22 تا رسول را در ميان ايشان گذرانيده آيد . رسولدار برفت با جنيبتان و قومى انبوه و رسول را برنشاندند و آوردند و آواز بوق و دهل و كاسه پيل 23 بخاست ، گفتى 24 روز قيامت است و رسول را بگذرانيدند برين تكلّفهاى عظيم و چيزى ديد كه در عمر خويش نديده بود و مدهوش و متحيّر گشت و در كوشك شد ، و امير ، رضى اللّه عنه ، بر تخت بود پيش صفّه 25 ، سلام كرد رسول خليفه ، و با سياه بود 26 . و خواجهء بزرگ احمد حسن جواب داد ، و جز وى كسى نشسته نبود 27 پيش امير ، ديگران بجمله بر پاى بودند . و رسول را حاجب بو النّضر بازو گرفت و بنشاند ، امير آواز داد كه خداوند امير المؤمنين 28 را چون ماندى 29 ؟ رسول گفت « ايزد ، عزّ ذكره ، مزد دهاد سلطان معظّم را بگذشته شدن امام القادر باللّه امير المؤمنين ، انار اللّه برهانه ، انّا للّه و انّا اليه راجعون . مصيبت سخت بزرگ است ، امّا موهبت به بقاى خداوند بزرگتر 30 . ايزد ، عزّ ذكره ، جاى خليفهء گذشته 31 فردوس كناد و خداوند دين و دنيا امير المؤمنين را باقى داراد . » خواجهء بزرگ فصلى سخن بگفت بتازى سخت نيكو درين معنى و اشارت كرد در آن فصل سوى رسول تا نامه را برساند . رسول برخاست و نامه در خريطهء 32 ديباى سياه پيش تخت برد و بدست