محمد بن حسين البيهقي
439
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ذكر ورود الرّسول من بغداد و اظهار موت الخليفة القادر باللّه رضى اللّه عنه و اقامة رسم الخطبة للامام القائم بامر اللّه أطال اللّه بقاءه و ادام سموّه و ارتقاءه 1 و چون رسول بياسود - سه روز سخت نيكو بداشتندش - امير خواجه را گفت : رسول بياسود ، پيش بايد آورد . خواجه گفت : وقت آمد ، فرمان بر چه جمله است ؟ امير گفت : چنان صواب ديدهام كه روزى چند به كوشك [ در ] عبد الاعلى 2 بازرويم كه آنجا فراهمتر و ساختهتر است چنين كارها را و دو سراى است ، غلامان و مرتبهداران را برسم 3 بتوان ايستادن 4 و نيز رسم تهنيت و تعزيت را آنجا به سزاتر اقامت توان كرد . آنگاه چون از اين فارغ شويم ، بباغ بازآئيم . خواجه گفت : خداوند اين نيكو ديده است و همچنين بايد . و خالى كردند 5 و حاجب بزرگ 6 و سالار غلامان و عارض 7 و صاحب ديوان رسالت را بخواندند و حاضر آمدند ، و امير آنچه فرمودنى بود در باب رسول و نامه و لشكر و مرتبهداران و غلامان سرايى 8 ، همگان را مثال داد و بازگشتند . و امير نماز ديگر برنشست و به كوشك در عبد الاعلى بازآمد و بنهها 9 بجمله آنجا بازآوردند و همچنان بديوانها قرار گرفتند ، و بر آن قرار گرفت كه نخست روز محرم كه سر سال باشد ، رسول را پيش آرند . و استادم خواجه بونصر مشكان 10 مثالى كه رسم بود ، رسولدار بوعلى را بداد و نامه 11 بياوردند و بر آن واقف شدند ، در معنى تعزيت و تهنيت نوشته بودند . و در آخر اين قصّه نبشته آيد اين نامه و بيعتنامه تا بر آن واقف شده آيد ، كه اين نامه چند گاه بجستم تا بيافتم درين روزگار كه تاريخ اينجا رسانيده بودم با فرزند استادم 12 خواجه بونصر ، ادام اللّه سلامته و رحم والده 13 . و اگر كاغذها و نسختهاى من همه به قصد 14 ناچيز نكرده بودندى ، اين تاريخ از لونى ديگر آمدى 15 ، حكم اللّه بينى و بين من فعل ذلك 16 . و كار لشكر و غلامان سرايى و مرتبهداران حاجب بزرگ و سالاران به تمامى بساختند . تاريخ سنهء ثلاث و عشرين و أربعمائة 17 غرّهء اين محرم 18 روز پنجشنبه بود . پيش از روز كار همه راست كردند چون