محمد بن حسين البيهقي
424
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كه شعر تو ديدندى وصلت و نواخت مر ترا كمتر از آن ديگران نبودى ، اكنون قصيدهيى ببايد گفت و آن گذشته را بشعر تازه كرد 1 تا تاريخ بدان آراسته گردد . وى اين قصيده بگفت و نزديك من فرستاد . چون كسى پادشاهى گذشته را چنين شعر داند گفت ، اگر پادشاهى بر وى اقبال كند 2 و شعر خواهد ، وى سخن را بكدام درجه رساند ؟ و امروز ، به حمد اللّه و منّه 3 ، چنين شهر هيچ جاى نشان نمىدهند به آبادانى و مردم بسيار و ايمنى و راحت و سلطان عادل مهربان ، كه هميشه اين پادشاه و مردم شهرباد 4 ، اما بازار فضل و ادب و شعر كاسدگونه 5 مىباشد و خداوندان اين صناعت محروم . و چون در اول اين تاريخ فصلى دراز بياوردم در مدح غزنين ، اين حضرت بزرگوار 6 كه پاينده باد ، آن واجب دارم و فريضه بينم كه كسانى كه از اين شهر باشند و در ايشان فضلى باشد ، ذكر 7 ايشان بياوردن خاصّه مردى چون بو حنيفه كه كمتر فضل وى شعر است 8 و بىاجرى 9 و مشاهره 10 درس ادب و علم دارد و مردمان را رايگان علم آموزد . و پس از اين بر فضل وى اعتماد خواهم كرد تا آنچه مرا ببايد از اشعار كه فراخور تاريخ باشد ، بخواهم . [ قصيده ابو حنيفه ] و اينك بر اثر 11 ، اين قصيده كه خواسته بودم ، نبشته آمد تا بر آن واقف شده آيد ، قصيده : چو مرد باشد بر كار 12 و بخت باشد يار * ز خاك تيره نمايد بخلق زر عيار 13 فلك بچشمِ بزرگى كند نگاه در آنك * بهانه هيچ نيارد ز بهرِ خردىِ كار سوار كش نبود يار اسبِ راه سپر 14 * بسر درآيد و گردد اسير بخت 15 سوار بقابِ قوسين 16 آن را برد خداى كه او * سبك شمارد در چشمِ خويش وحشتِ غار ( 17 ) بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردىِ كار * كه سال تا سال آرد گلى زمانه ز خار