محمد بن حسين البيهقي

423

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و روز چهارشنبه عيد كردند . و تعبيه‌يى فرموده بود امير ، رضى اللّه عنه ، چنان كه به روزگار سلطان ماضى پدرش ، رحمة اللّه عليه ، ديده بودم ، وقتى كه اتّفاق افتادى 1 كه رسولان ، اعيان و بزرگان عراق و تركستان به حضرت 2 حاضر بودندى . و چون عيد كرده بود ، امير از ميدان به صفّهء بزرگ 3 آمد . خوانى نهاده بودند سخت با تكلّف 4 ، آنجا نشست ، و اوليا و حشم و بزرگان را بنشاندند . و شعرا پيش آمدند و شعر خواندند و بر اثر ايشان مطربان زدن و گفتن گرفتند 5 . و شراب روان شد هم برين خوان و ديگر خوان كه سرهنگان و خيلتاشان و اصناف لشكر بودند ، مشربه‌هاى 6 بزرگ ، چنان كه از خوان مستان 7 بازگشته بودند . امير قدحى چند خورده بود از خوان 8 و بتخت بزرگ اصل در صفّهء بار 9 آمد و مجلسى ساخته بودند كه مانندهء آن‌كس ياد نداشت و وزير و عارض و صاحب ديوان رسالت و ندما حاضر آمدند . و مطربان سرايى و بيرونى دست به كار بردند و نشاطى برپاشد كه گفتى درين بقعت غم نماند كه همه هزيمت شد . و امير شاعرانى را كه بيگانه‌تر بودند بيست هزار درم فرمود ، و علوى زينبى را پنجاه هزار درم بر پيلى به خانهء او بردند ، و عنصرى را هزار دينار دادند ، و مطربان و مسخرگان 10 را سى هزار درم . و آن شعرها كه خواندند همه در دواوين مثبت 11 است و اگر اينجا نبشتمى دراز شدى كه استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنيت عيد و مدح پادشاهان سخن بسيار گفته بودند ، و اينجا قصيده‌يى كه داشتم سخت و به غايت نيكو نبشتم كه گذشتن 12 سلطان محمود و نشستن محمد و آمدن امير مسعود از سپاهان ، رضى اللّه عنه ، و همه احوال در اين قصيده بيامده است . و سبب اين چنان بود كه درين روزگار كه تاريخ را اينجا رسانيده بودم ، مرا صحبت افتاد 13 با استاد بوحنيفهء اسكافى 14 و شنوده بودم فضل و ادب و علم وى سخت بسيار ، اما چون وى را بديدم ، اين بيت متنبّى 15 را 16 كه گفته است ، معنى نيكوتر بدانستم ، شعر : و أستكبر 17 الأخبار قبل لقائه * فلمّا التقينا صغّر الخبر الخبر و در ميان مذاكرات وى را گفتم : هر چند تو در روزگار سلطانان 18 گذشته بودى