محمد بن حسين البيهقي
791
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى * صوفى نشود صافى تا درنكشد جامى ( 10 ) - حاجب جامهدار : يارق تغمش يكى از حاجبان و سالاران سلطان مسعود بوده است ( لغتنامهء دهخدا ) ( 11 ) - معنى جمله : بو العسكر ( پس از سركوبى برادرش عيسى ) بولايت مكران گماشته شد ( 12 ) - مضبوط : نيك نگاهداشته ، اسم مفعول از ضبط ( 13 ) - حاكم . . . امير بغداد است : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « حاكم اينجا در آن وقت با كاليجار ديلمى صاحب اهواز بود . . . و امير بغداد درين هنگام جلال الدولة بوده است . . . چون اغلب در آن ايام امارت بغداد بدست ديالمه بود بدين سبب او را يعنى با كاليجار را امير بغداد گفته است » - ابو طاهر جلال الدولة از ديالمهء عراق و خوزستان و كرمان ( 416 - 435 ) ( 14 ) - به خويشتن مشغول است : گويا مقصود اشاره به جنگهاى خانگى است كه ميان باكاليجار و عمويش ابو الفوارس بر سر حكومت كرمان درگرفته بود ( 15 ) - پايان سيستان : پائين سيستان يا جنوب آن ( 16 ) - ديگر روى : از جانب ديگر ( 17 ) - حشم اين دولت : چاكران و خدمتگزاران دولت غزنوى ( 18 ) - احمد على نوشتگين : آخر سالار بود ، نگاه كنيد به صفحهء 396 ( 19 ) - كدخداى لشكر : پيشكار و متصدى و مباشر امور لشكر ( 20 ) - كلاه دو شاخ : كلاه دو گوشه يا دوپره ( 21 ) - ساخت زر : سازوبرگ زرين اسب ( 22 ) - شمشير حمايل : شمشير حمايلدار يا كمر شمشير ، نظامى فرمايد : فلك بند كمر شمشير بادت * تن پيل و شكوه شير بادت حمايل : بفتح اول جمع حميله يا حماله بمعنى دوال شمشير و آنچه در براندازند ( 23 ) - جريدهء عرض : دفتر ثبت نام لشكريان ( 24 ) - عارض : عرض و ساندهندهء لشكر ص 655 ( 1 ) - سگزى : سيستانى ( 2 ) - بيستگانى : مواجب لشكريان ( 3 ) - به مشافهه : شفاهى ( 4 ) - عتاب : بكسر اول ملامت كردن و خشم گرفتن ( 5 ) - مهمل : متروك و به خود فروگذاشته ، اسم مفعول از اهمال ( 6 ) - فرج دادن : گشايش از بند اندوه دادن ( 7 ) - بىخداوند : بىصاحب ( 8 ) - تيماركش : غمخوار و سرپرست دلسوز ، صفت مركب فاعلى ( 9 ) - سواد : بفتح اول دشت آبرفتى دجله و فرات ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 237 شمارهء ( 2 ) ( 10 ) - فرابريد : قطع شد و به پايان آمد ( 11 ) - آزار : رنجش ( 12 ) - معنى دو جمله : آل بويه مىترسيدند كه كرمان را از ما پس بگيرند ( 13 ) - بشود : برود ( 14 ) - فترات : بفتح اول و دوم جمع فترت بمعنى ضعف و شكستگى ( 15 ) - فتور : بضم اول سستى ( 16 ) - بىرسمى مىكردند : بر خلاف قاعده رفتار مىنمودند و ستم و تعدى مىكردند ( 17 ) - بستوه شد : ملول و عاجز شد و به تنگ آمد - بستوه صفت است مركب از پيشوند ( به ) و اسم ( ستوه ) - ستوهگاه به صورت صفت به كار مىرود و مقابل آن نستوه است ( 18 ) - پسر مافنه : عطف بيان يا بدل وزير امير بغداد