محمد بن حسين البيهقي

774

تاريخ بيهقى ( فارسي )

سكون دوم عددى است ميان سه‌تا نه ( 13 ) - دمادم : پياپى و بدنبال هم ( 14 ) - مبشر : بشارت‌دهنده و مژده رسان ، اسم فاعل از تبشير مصدر باب تفعيل ( 15 ) - وى : مرجع اين ضمير شهر « بنارس » ، ضماير شخصى منفصل ( او ، ايشان ) گاه در مورد غير ذوى العقول به كار مىرفت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 19 شمارهء ( 17 ) و صفحهء 166 شمارهء ( 7 ) ( 16 ) - اندربيدى : نام محلى است ، در لغت‌نامهء دهخدا ضبط نشده است ( 17 ) - بازنموده : بيان و اظهار كرده‌اند - اگر صحيح باشد جملهء حاليه خواهد بود عطف به « فتح بنارس » . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - در نسخه‌هاى متأخر اين بياض ( قسمت نقطه‌چين ) را از ميان برده‌اند و سر و ته نوشته را بهم آورده و عبارتى به صورت زير كه البته مستفاد از فحواى خود كتاب است . . . الحاق كرده‌اند . . . عبارت اين است : از عجايب كه در اين اثنا رخ نمودستى پسر آلتونتاش خوارزمشاه روزى مستان به بام برآمد تا تفرج كند قضاى آمده از بام به زير افتاد و جان بداد و آن برنا را . . . الخ ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 18 ) - با قد و منظر : بلندبالا و نكو ديدار ( 19 ) - مضربان : سخن‌چينان ( 20 ) - امير : به صورت معرفه در اينجا مراد امير مسعود ( 21 ) - غادر : غدار و بىوفا ، اسم فاعل از غدر ص 630 ( 1 ) - فراكرد : گماشت و واداشت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 278 شمارهء ( 4 ) ( 2 ) - بجاى : دربارهء ، شبه حرف اضافه ( 3 ) - تسحب : ناز كردن و دلبرى كردن ، مصدر باب تفعل ( 4 ) - تبسط : گستاخى نمودن ، مصدر باب تفعل ( 5 ) - سر زده : سرزنش كرده و دماغ سوخته و سرخورده ( 6 ) - لختى : اندكى ( 7 ) - دميده بود : وسوسه كرده بود ( 8 ) - بادى در سر كرد : خيال فاسد و انديشهء تباهى كرد و مغرور شد ( 9 ) - آب : مجازا آبرو ( 10 ) - خير خير : بىجهت و بىسبب و بيهوده ( 11 ) - سبكى : خوارى و تحقير ( 12 ) - صوابديد : مصلحت ديد ( 13 ) - در سر يكديگر شدند : هر دو نابود شدند ( 14 ) - خلعت رضا : بكسر اول تشريف خشنودى ، جامه‌اى كه پادشاه به نشان رضاى خاطر و تشويق به كسى مىداد ( 15 ) - خواست رفت : عزم داشت كه برود ( خواجهء بزرگ ) ( 16 ) - ختلان : بضم يا فتح اول ولايتى از مضافات بدخشان ( 17 ) - كميجيان : به حدود ماوراءالنهر و حدود ختلان مردمانى - اند دلاور و جنگى و دزد پيشه . . . ( لغت‌نامه بنقل از حدود العالم ) ( 18 ) - و لوالج : نگاه كنيد به صفحهء 437 شمارهء ( 4 ) ( 19 ) - پنج‌آب : بنا بتحقيق آقاى عبد الحى حبيبى در صفحهء 142 يادنامهء ابو الفضل بيهقى درياى پنج خط مرزى افغانستان و شوروى است در حدود بدخشان و تخارستان ( 20 ) - شحنه : بكسر اول ضابط و داروغه و حاكم نظامى و شهربان ( 21 ) - خوارج : جمع خارجى ، هركس كه معتقد بمذهب خوارج باشد ، در اينجا مراد از خوارج كسانى بودند كه به دشمنى امير مسعود برخاسته و خروج كرده بودند ( 22 ) - برمانند :