محمد بن حسين البيهقي

419

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بو نصر باميانى و برادر زعيم 1 بلخ و پسر عمّ رئيس 2 ، و تنى چند از گردنكشان غلامان سرايى كه ازيشان خيانتها رفته است و بر ايشان پديد كرده آزاد خواهند كرد وصلت داد و چنان نمود كه خيل 3 تواند ، ايشان را با خود بايد برد و سخت عزيز و نيكو بايد داشت ، اما البتّه نبايد كه يك‌تن از ايشان بىفرمان سلطان از آب چندراهه 4 بگذرد بىعلم و جواز تو 5 . و چون بغزوى رويد اين قوم را با خويشتن بايد برد و نيك احتياط بايد كرد تا ميان لشكر 6 لاهور 7 آميختگى 8 نشود و شراب خوردن و چوگان زدن نباشد و بر ايشان جاسوسان و مشرفان دارى كه اين از آن مهمّات است كه البتّه تأخير برندارد ، و بو القاسم بو الحكم درين باب آيتى است ، سوى او نبشته آيد تا دست با تو يكى كند و آنچه واجب است درين تمامى آن بجاى آرد . و در بابهاى ديگر آنچه فرمان عالى بود و منشور و جواب مواضعه آماده است 9 و اينچه شنيدى پوشيده 10 ، ترا فرمان خداوند است ، و پوشيده بايد داشت . و چون بسر كار رسيدى ، حالهاى ديگر كه تازه مىشود ، مىبازنماييد 11 ، هر كسى را آنچه دربارهء وى باشد ، تا فرمانها كه رسد بر آن كار مىكند . احمد ينالتگين گفت : همه بنده را مقرّر گشت و جهد كرده آيد تا خلل نيفتد . و بازگشت . خواجه بر اثر وى پيغام فرستاد بر زبان حسن حاجب خود كه : فرمان عالى چنان است كه فرزند تو پسرت اينجا ماند ، و شك نيست كه تو عيال و فرزندان سر پوشيده 12 را با خويشتن برى ، كار اين پسر بساز تا با مؤدّبى 13 و رقيبى 14 و وكيلى 15 به سراى تو باشد كه خويشتن را آنجا فراخ‌تر 16 تواند داشت ، كه خداوند نگاهداشت دل ترا نخواست كه آن پسر به سراى غلامان خاص باشد . و مرا شرم آمد اين با تو گفتن ، و نه از تو رهينه 17 مىبايد ، و هر چند سلطان درين باب فرمانى نداده است ، از شرط و رسم در نتوان گذشت و مرا چاره نباشد از نگاهداشت مصالح ملك اندك و بسيار و هم در مصالح تو و مانندهء تو . احمد جواب داد كه « فرمان بردارم و صلاح من امروز و فردا 18 در آن است كه خواجهء بزرگ بيند و فرمايد . » و حاجب را حقّى نيكو گزارد و بازگردانيد و كار پسر به واجبى 19 بساخت . و ديگر شغلهاى سالارى از تجمّل و آلت و غلام