محمد بن حسين البيهقي
758
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و روز چهارشنبه سوم رجب امير عبد الرّزّاق 1 خلعت اميرى ولايت پرشور 2 پوشيد و رسم خدمت بجاى آورد . و دو غلامش را سياه دادند به حاجبى 3 . و شغل كدخدايى 4 بسهل عبد الملك دادند و خلعت يافت ؛ و مردى سخت كافى بود ، از چاكرزادگان احمد ميكائيل و مدّتى دراز شاگردى بوسهل حمدوى كرده 5 . و روز سهشنبه نهم اين ماه سوى پرشور رفت اين امير بس به آرايش 6 ، و غلامى دويست داشت . و ديگر روزنامه رسيد از نشابور كه بوسهل حمدوى 7 اينجا آمد ، كه به رى نتوانست بود ، چون تاش فراش 8 كشته شد و چندان از اعيان بگرفتند 9 و مدّتى دراز وى بحصار شد 10 و تركمانان مستولى شدند - و بيارم اين حالها را در بابى مفرد كه گفتهام كه خواهد بود رى و جبال را با بسيار نوادر و عجايب - تا فرصت يافت و بگريخت . و درين وقت كه بوسهل به نشابور رسيد ، حاجب بزرگ سباشى آنجا بود و تركمانان بمرو بودند و هر دو قوم 11 جنگ را مىساختند و از يكديگر بر حذر مىبودند . و امير سخت مقصّر مىدانست حاجب را و بر لفظ او پيوسته مىرفت كه « او اين كار را برنخواهدگزارد ، و اميرى خراسان او را خوش آمده است ؛ او را بايد خواند 12 و سالارى ديگر بايد فرستاد كه اين جنگ مصاف 13 بكند . » و اين بدان مىگفت كه نامههاى سعيد صرّاف كدخداى 14 و منهى لشكر پيوسته بود و مىنبشت كه « حاجب شراب نخوردى ، اكنون سالى است كه در كار آمده است و پيوسته مىخورد 15 و با كنيزكان ترك ماهروى مىغلطد 16 و خلوت مىكند . و بهر وقتى لشكر را سرگردان مىدارد ؛ جايى كه هفت من گندم بدر مىباشد ، با شترى هزار بارى 17 كه زيادتى دارد غلّه 18 بار كند و لشكر را جايى كشد كه منى نان بدر مىباشد ، و گويد احتياط مىكنم 19 ، و غلّه به لشكر فروشد و مالى عظيم به دو رسد ، چنان كه مال لشكر بدين بهانه سوى او مىشود . » و امير ناچار ازين تنگدل مىشد . و آن نه چنان بود كه مىگفتند ؛ كه سباشى نيك احتياط مىكرد ، چنان كه تركمانان او را سباشى جادو 20 مىگفتند و چون استبطاء 21 و عتاب 22 امير از حد بگذشت ، حاجب نيز مضطرّ شد تا جنگ كرده آمد ، چنان كه بيارم . و ايزد ، عزّ و جلّ ، علم غيب