محمد بن حسين البيهقي

746

تاريخ بيهقى ( فارسي )

امير را سخت خوش آمد و وزير را بسيار نيكوئى گفت ، و وزير بازگشت . و ديگر روز خلوتى ديگر كردند ؛ وزير گفته بود كه اگر خداوند بهرات آمدى ، در همه خراسان يك تركمان نماندى ، و مگر هنوز مدّت سپرى نشده بود ماندن ايشان را 1 . بارى تا حاجب بزرگ و لشكرها در شهرها باشند از ايشان فسادى نرود امّا دل بنده بحديث رى و بوسهل و آن لشكر و حمل زر 2 و جامه كه با ايشان است و خصمى چون پسر كاكو ، سخت مشغول است ، كه از ناآمدن رايت عالى بخراسان نتوان دانست تا حال ايشان چون شود . امير گفت نباشد آنجا خللى 3 ، كه آنجا لشكرى تمام است و سالاران نيك و بوسهل مردى كارى . ندارند بس حميّتى 4 پسر كاكو و ديلمان و كردان ؛ ايشان را ديده‌ام و آزموده و آن احوال پيش چشم من است . وزير گفت : ان شاء اللّه 5 كه به دولت خداوند همه خير و خوبى باشد . و روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان سپهسالار على نيز از بلخ در رسيد با غلامان و خاصّگان خويش مخفّ 6 بر حكم فرمان عالى كه رفته بود تا لشكر را ببلخ يله كند و جريده 7 بيايد كه با وى تدبيرهاست ، و سلطان را بديد و نواخت يافت و به خانه بازرفت . و روز دوشنبه عيد فطر 8 بود . امير پيش بيك هفته مثال داده بود ساختن - تعبيه‌هاى 9 اين روز را . و تعبيه‌يى كرده بودند كه اقرار دادند پيران كهن كه به هيچ روزگار برين جمله ياد ندارند ، و سوار بسيار بود نيز بدشت شابهار 10 . و امير به صفّهء بزرگ به سراى نو 11 بنشست بر تختى از چوب ، كه هنوز تخت زرّين ساخته نشده بود ، و غلامان‌سرايى كه عدد ايشان درين وقت چهار هزار و چيزى 12 بود آمدن گرفتند و در آن سراى بزرگ چندين رده بايستادند . پس امير بار داد و روزه بگشادند و غلامان سرايى بميدان نو رفتن گرفتند و مىايستادند كه 13 ميدان و همه دشت شابهار لاله‌ستان 14 شده بود . پس امير بنشست 15 و بر آن خصرا 16 آمد بر ميدان و دشت شابهار و نماز عيد بكرده آمد 17 . و امير بدان خانهء بهارى 18 كه بر راست صفّه است بخوان بنشست ، و فرزندان و وزير و سپهسالار و اميران ديلمان و بزرگان حشم را برين خوان نشاندند و