محمد بن حسين البيهقي
738
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بر اين بام . بر بام خانه رفتند ، پسر سمّاك را ديدند در نماز ، مىگريست و اين آيت مىخواند : أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً 1 ، و بازمىگردانيد 2 و همين مىگفت ، پس سلام بداد 3 كه چراغ ديده بود و حسّ مردم شنيده 4 ، روى بگردانيد و گفت : سلام عليكم . هارون و فضل جواب دادند و همان لفظ گفتند . پس پسر سمّاك گفت : بدين وقت چرا آمدهايد و شما كيستيد ؟ فضل گفت : امير المؤمنين است ، به زيارت تو آمده است كه چنان خواست كه ترا ببيند . گفت : از من دستورى 5 بايست بآمدن و اگر دادمى ، آنگاه بيامدى ، كه روا نيست مردمان را از حالت خويش درهم كردن 6 . فضل گفت : چنين بايستى 7 ، اكنون گذشت ، خليفهء پيغامبر است ، عليه السّلام ، و طاعت وى فريضه است بر همه مسلمانان ، تو درين جمله درآمدى كه خداى ، عزّ و جلّ ، مىگويد : أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ 8 . پسر سمّاك گفت : اين خليفه بر راه شيخين 9 مىرود - و به اين عدد 10 خواهم بوبكر و عمر ، رضى اللّه عنهما 11 را - تا فرمان او برابر 12 فرمان پيغامبر ، عليه - السّلام ، دارند ؟ گفت : رود . گفت : عجب دانم ، كه در مكّه كه حرم است اين اثر 13 نمىبينم ، و چون اينجا نباشد ، توان دانست كه بولايت ديگر چون است . فضل خاموش ايستاد 14 . هارون گفت : مرا پندى ده كه بدين آمدهام تا سخن تو بشنوم و مرا بيدارى افزايد . گفت : يا امير المؤمنين از خداى ، عزّ و جلّ ، بترس كه يكى است و هنباز 15 ندارد و به يار 16 حاجتمند نيست . و بدانكه در قيامت ترا پيش او بخواهند ايستانيد 17 و كارت از دو بيرون نباشد يا سوى بهشت برند يا سوى دوزخ ، و اين دو منزل را سه ديگر 18 نيست . هارون به درد بگريست ، چنان كه روى و كنارش 19 تر شد . فضل گفت : ايّها - الشّيخ 20 ، دانى كه چه مىگويى ؟ شك است در آنكه امير المؤمنين جز به بهشت رود ؟ پسر سمّاك او را جواب نداد و ازو باك نداشت و روى به هارون كرد و گفت : يا امير - المؤمنين اين فضل امشب با تست و فرداى قيامت با تو نباشد و از تو سخن نگويد 21 و اگر گويد ، نشنوند . تن خويش را نگر و بر خويشتن ببخشاى 22 . فضل متحيّر گشت و هارون چندان بگريست تا بر وى بترسيدند از غش 23 . پس گفت : مرا آبى دهيد .