محمد بن حسين البيهقي

739

تاريخ بيهقى ( فارسي )

پسر سمّاك برخاست و كوزهء آب آورد و به هارون داد ، چون خواست كه بخورد ، او را گفت : بدان ، اى خليفه ، سوگند دهم بر تو بحقّ قرابت 1 رسول ، عليه السّلام ، كه اگر ترا بازدارند از خوردن اين آب ، به چند بخرى ؟ گفت : بيك نيمه از مملكت . گفت : بخور ، گوارنده باد 2 ، پس چون بخورد ، گفت : اگر اين چه خوردى ، بر تو ببندد 3 ، چند دهى تا بگشايد ؟ گفت : يك‌نيمهء مملكت . گفت : يا امير المؤمنين ، مملكتى كه بهاى آن يك شربت 4 است ، سزاوار است كه بدان بس نازشى 5 نباشد ؛ و چون درين كار افتادى ، بارى 6 داد ده و با خلق خداى ، عزّ و جلّ ، نيكويى كن . هارون گفت : پذيرفتم . و اشارت كرد تا كيسه پيش آوردند . فضل گفت : ايّها الشّيخ ، امير المؤمنين شنوده بود كه حال تو تنگ است 7 ، و امشب مقرّر گشت ؛ اين صلت حلال فرمود ، بستان . پسر سمّاك تبسّم كرد و گفت : سبحان اللّه العظيم 8 ! من امير المؤمنين را پند دهم تا خويشتن را صيانت 9 كند از آتش دوزخ و اين مرد بدان آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد ، هيهات هيهات 10 ! برداريد اين آتش از پيشم كه هم اكنون ما و سراى و محلّت سوخته شويم . و برخاست و به بام بيرون شد 11 . و بيامد كنيزك و بدويد و گفت : بازگرديد ، اى آزاد مردان ، كه اين پير بيچاره را امشب بسيار به درد بداشتيد . هارون و فضل بازگشتند و دليل زر برداشت و برنشستند و برفتند هارون همه راه مىگفت : « مرد اين است » و پس از آن حديث پسر سمّاك بسيار ياد كردى . و چنين حكايات از آن آرم تا خوانندگان را باشد كه سودى دارد و بر دل اثرى كند . و بسر تاريخ بازشدم : و روز پنجشنبه غرّهء ماه ربيع الأوّل امير مسعود بار داد ، كه سخت تندرست 12 شده بود ، بار عام ، و حشم و اوليا و رعاياى بست پيش آمدند و نثارها كردند . و رعايا او را دعاى فراوان گفتند و بسيار قربانى آوردند بدرگاه و قربان كردند و با نان به درويشان دادند ، و شادىيى بود كه مانند آن‌كس ياد نداشت . و روز دوشنبه دوازدهم اين ماه نامه رسيد از مرو بگذشته شدن نوشتگين خاصّه 13 كه شحنهء 14 آن نواحى بود . و ياد كرده بودند كه وى بوقت رفتن از جهان گفته است كه