محمد بن حسين البيهقي
735
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بسيار دعا كرد و گفت : « اين صلت فخر است ، پذيرفتم و بازدادم كه مرا به كار نيست . و قيامت سخت نزديك است ، حساب اين نتوانم داد . و نگويم كه مرا سخت در - بايست 1 نيست . امّا چون بدانچه دارم و 2 اندك است قانعم ، وزر 3 و و بال 4 اين چه به كار آيد ؟ بونصر گفت : اى سبحان اللّه 5 ! زرى كه سلطان محمود بغزو از بتخانهها به شمشير بياورده باشد و بتان شكسته و پاره كرده و آن را امير المؤمنين مىروادارد ستدن ، آن قاضى همىنستاند ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، حال خليفه ديگر است كه او خداوند ولايت 6 است ؛ و خواجه با امير محمود بغزوها بوده است و من نبودهام و بر من پوشيده است كه آن غزوها بر طريق سنّت مصطفى هست ، عليه السّلام ، يا نه . من اين نپذيرم و در عهدهء 7 اين نشوم . گفت : اگر تو نپذيرى ، به شاگردان خويش و به مستحقّان و درويشان ده . گفت : من هيچ مستحقّ نشناسم در بست كه زر بديشان توان داد . و مرا چه افتاده است كه زر كسى ديگر برد و شمار آن به قيامت مرا بايد داد ؟ به هيچ حال اين عهده قبول نكنم . بونصر پسرش را گفت : تو از آن خويش بستان . گفت : زندگانى خواجه عميد 8 دراز باد ، علىاىّحال 9 من نيز فرزند اين پدرم كه اين سخن گفت و علم 10 از وى آموختهام ؛ و اگر وى را يك روز ديده بودمى و احوال و عادات وى بدانسته ، واجب كردى كه در مدّت عمر پيروى او كردمى ، پس چه جاى آنكه سالها ديدهام 11 . و من هم از آن حساب و توقّف 12 و پرسش قيامت بترسم كه وى مىترسد . و آنچه دارم از اندك مايه حطام دنيا 13 حلال است و كفايت است و به هيچ زيادت حاجتمند نيستم . بونصر گفت : « للّه درّ كما 14 ، بزرگا كه شما دو تنيد 15 ! » و بگريست و ايشان را بازگردانيد و باقى روز انديشهمند بود و ازين ياد مىكرد ؛ و ديگر روز رقعتى 16 نبشت بامير و حال بازنمود و زر بازفرستاد . امير بتعجّب بماند . و چند دفعت شنودم كه هر كجا متصوّفى 17 را ديدى يا سوهان سبلتى 18 را دام زرق 19 نهاده يا پلاسى پوشيده ، دلسياهتر از پلاس 20 ، بخنديدى و بونصر را گفتى : « چشم بد دور از بولانيان . » و اينجا حكايتى ياد آمد سخت نادر و خوش كه در اخبار خلفاء عباسيان خواندم ، واجب داشتم اينجا نبشتن .