محمد بن حسين البيهقي
736
تاريخ بيهقى ( فارسي )
حكاية امير المؤمنين مع ابن السّماك و ابن عبد العزيز الزّاهدين 1 هارون الرّشيد يك سال به مكه رفته بود ، حرسها اللّه تعالى 2 ، چون مناسك 3 گزارده آمد و بازنموده بودند كه آنجا دو تنند از زاهدان بزرگ يكى را ابن السّماك گويند و يكى را [ ابن ] عبد العزيز عمرى و نزديك هيچ سلطان نرفتند . فضل ربيع 4 را گفت يا عبّاسى - و وى را چنان گفتى - مرا آرزوست كه اين دو پارسا مرد را كه نزديك سلاطين نروند ببينم و سخن ايشان بشنوم و بدانم حال و سيرت و درون و بيرون 5 ايشان ، تدبير چيست ؟ گفت : فرمان امير المؤمنين را باشد كه چه انديشيده است و چگونه خواهد و فرمايد ، تا بنده تدبير آن بسازد . گفت : مراد من آن است كه متنكّر 6 نزديك ايشان شويم تا هر دو را چگونه يابيم ، كه مرائيان 7 را بحطام دنيا بتوان دانست . فضل گفت : صواب آمد ، چه فرمايد ؟ گفت : بازگرد و دو خر مصرى راست كن 8 و دو كيسه در هر يكى هزار دينار زر ، و جامهء بازرگانان پوش و نماز خفتن 9 نزديك من باش تا بگويم كه چه بايد كرد . فضل بازگشت و اين همه راست كرد و نماز ديگر را نزديك هارون آمد ، يافت او را جامهء بازرگانان پوشيده 10 ، برخاست و بخر برنشست 11 و فضل بر خر ديگر ، و زر به كسى داد كه سراى هر دو زاهد دانست و وى را پيش كردند 12 با دو ركابدار خاصّ 13 و آمدند متنكّر ، چنان كه كس بجاى نيارد و با ايشان مشعله 14 و شمعى نه . نخست بدر سراى عمرى رسيدند ، در بزدند به چند دفعت تا آواز آمد كه كيست ؟ جواب دادند كه در بگشاييد ، كسى است كه مىخواهد كه زاهد را پوشيده ببيند . كنيزكى 15 كمبها بيامد و در بگشاد . هارون و فضل و دليل معتمد 16 هر سه دررفتند ، يافتند عمرى را در خانه به نماز ايستاده و بوريايى خلق 17 افگنده و چراغدانى 18 بر كون سبويى نهاده . هارون و فضل بنشستند مدّتى تا مرد از نماز فارغ شد و سلام بداد ، پس روى بديشان كرد و گفت : شما كيستيد و بچه شغل آمدهايد ؟ فضل گفت : امير - المؤمنين است ، تبرّك را 19 به ديدار تو آمده است . گفت : جزاك اللّه خيرا 20 ، چرا رنجه شد ؟ مرا بايست خواند تا بيامدمى ، كه در طاعت و فرمان اويم كه خليفهء پيغامبر است ، عليه السّلام ، و طاعتش بر همه مسلمانان فريضه 21 است . فضل گفت : اختيار خليفه 22