محمد بن حسين البيهقي

713

تاريخ بيهقى ( فارسي )

خوش است 1 . اكنون ما بر سخن خويشيم كه در اوّل گفته بوديم ، و اين چشم زخمى 2 بود كه افتاد بىمراد ما 3 . اگر بيند 4 خواجهء بزرگ به حكم آنكه ما را بخوارزم نوبت داشته است 5 به روزگار خوارزمشاه آلتونتاش و حقّ نان و نمك 6 بود ، به ميان اين كار درآيد و پايمرد باشد و دل خداوند سلطان را خوش كند تا عذر ما پذيرفته آيد و اين كس ما 7 را با جواب نامه بازگردانيده شود بر قاعده‌اى كه دل ما بر آن قرار گيرد تا نكوهش كوتاه گردد . و اگر معتمدى با اين كس ما فرستد خواجهء بزرگ از آن خويش هم نيكوتر باشد تا سخن ما بشنود و مقرّر گردد كه ما بندگانيم و جز صلاح نمىجوييم . خواجهء بزرگ اين نامه بخواند و سخن رسول بشنيد هم فراخور نامه بلكه تمام‌تر . مثال داد تا رسول را فرودآوردند 8 و اين حال به تمامى با امير بگفت در خلوتى كه كردند و اعيان حاضر آمدند و امير را اين تقرّب ناخوش نيامد و بر آن قرار دادند كه قاضى بونصر صينى 9 را فرستاده آيد با اين دانشمند بخارى تا برود و سخن اعيان تركمانان بشنود و اگر زرقى 10 نيست و راه بديهى مىبرد 11 آنچه گفته‌اند ، درخواهد 12 تا با وى رسولان فرستند و سخن گشاده 13 بگويند و قاعده‌اى راست نهاده شود ، چنان كه دلها قرار گيرد . و از پيش امير بازگشتند برين جمله . وزير و صاحب ديوان رسالت خالى بنشستند و چنان نمودند كه بسيار جهد كرده آمد تا دل خداوند سلطان نرم كرده شد تا اين عذر بپذيرفت و اين رسول از معتمدان آن درگاه است بايد كه وى را پخته بازگردانيده - آيد تا اين كارهاى تباه‌شده بصلاح بازآيد 14 . و ناچار حال اين صينى بازنمايم تا شرط تاريخ بجاى آورده باشم : اين مردى بود از دهاة الرّجال 15 با فضلى 16 نه بسيار و نه عشوه 17 و زرق با وى . و پدرش امير محمود را ، رضى اللّه عنه ، مؤدّبى 18 كرده بود بگاه كودكى قرآن را 19 و امير عادل 20 ، رحمة اللّه ، را پيشنماز 21 بوده 22 و آنگاه از بدخويى خشم گرفته و بتركستان رفته و آنجا به اوزكند 23 قرار گرفته و نزديك ايلگ ماضى 24 جاه‌گونه‌اى 25 يافته و امير محمود در نهان وى را منهى ساخته و از جهت وى بسيار فائده حاصل شده . بونصر صينى بدين دو سبب حالتى قوى 26 داشت . به آخر روزگار امير محمود اشراف درگاه به دو مفوّض شد