محمد بن حسين البيهقي
712
تاريخ بيهقى ( فارسي )
باورشان مىنيايد كه چنين حال رفته است . و چون ايمن شدند ، مجلسى كردند 1 و اعيان و و مقدّمان و پيران در خرگاهى 2 بنشستند و رأى زدند و گفتند كه ناانديشيده و نابيوسان 3 چنين حالى رفت ، و پيش خويش بر ايستادن 4 محال 5 باشد و اين لشكر بزرگ را نه ما زديم ، امّا بيش از آن نبود كه خويشتن را نگاه مىداشتيم . و از بىتدبيرى ايشان بوده است و خواست ايزد ، عزّ ذكره 6 ، كه چنين حال برفت تا ما بيكبارگى ناچيز 7 نشديم و ناانديشيده چندين نعمت و آلت بدست ما آمد و درويش بوديم ، توانگر شديم ؛ و سلطان مسعود پادشاهى بزرگ است و در اسلام چند او 8 ديگر نيست و اين لشكر او را از بىتدبيرى و بىسالارى چنين حال افتاد ؛ سالاران و لشكر بسيار دارد ، ما را بدانچه افتاد ، غرّه 9 نبايد شد و رسولى بايد فرستاد و سخن بندهوار گفت و عذر خواست كه سخن ما همان است كه پيش ازين بود و چه چاره بود ما را از كوشش ، چون قصد خانها و جانها كردند ، تا چه جواب رسد كه راه به كار خويش توانيم برد 10 . چون ازين نامهها واقف گشت ، امير لختى بياراميد و در خلوت با وزير بگفت . وزير گفت 11 : اين تدبير نيست تا چه كنند كه به هيچ حال روا نيست ما را با ايشان سخن جز به شمشير گفتن . و ناصواب بود لشكر فرستادن . و درين ابواب بونصر گواه من است كه با وى گفته بودم ، امّا چون خداوند ضجر 12 شد و هر كسى سخنى ناانديشيده مىگفت ، جز خاموشى روى نبود ، تا پس از اين چه تازه گردد ؟ [ نامه تركمانان در باب صلح ] و دمادم اين 13 ملطّفههاى منهيان 14 ، رسول بدرگاه آمد از آن تركمانان سلجوقى مردى پير بخارى 15 دانشمند 16 و سخنگوى . نامهيى داشت به خواجهء بزرگ سخت بتواضع نبشته 17 و گفته 18 كه ما خطا كرديم در متوسّط 19 و شفيع و پايمرد سورى را كردن ، كه وى متهوّر 20 است و صلاح و عاقبت خوب نگاه نداشت . لاجرم 21 خداوند سلطان را بر آن داشت كه لشكر فرستاد و معاذ اللّه 22 كه ما را زهرهء آن بود كه شمشير كشيديمى 23 بر روى لشكر منصور ، امّا چون درافتادند چون گرگ در رمه ، و زينهاريان 24 بوديم ، [ و ] قصد خانهها و زن و فرزند ما كردند ، چه چاره بود از دفع كردن كه جان