محمد بن حسين البيهقي
709
تاريخ بيهقى ( فارسي )
اعيان و مقدّمان چون بشنيدند اين سخن ، سخت غمناك شدند كه بدين رايگانى 1 لشكرى بدين بزرگى و ساختگى 2 بباد شد . خواجه بونصر آنچه شنود بر من املا كرد و نبشته آمد و امير پس از نماز بار داد و پس خالى [ كردند ] و اين اعيان بنشستند ، چنان كه آن خلوت تا نماز شام بداشت ، و امير نسخت 3 بخواند و از هرگونه سخن رفت . وزير دل امير خوش كرد و گفت : قضا چنين بود و تا 4 جهان است اين چنين بوده است و لشكرهاى بزرگ را چنين افتاده است بسيار ، و خداوند را بقا باد كه به بقاى خداوند و دولت وى همه خللها را در توان يافت . و عارض 5 گفت : « پس از قضاى خداى ، عزّ و جلّ ، از نامساعدى مقدّمان لشكر اين شكست افتاده است . » و هركس هم برين جمله مىگفتند نرمتر 6 و درشتتر . چون بازگشتند ، وزير بونصر را گفت : بسيار خاموش بودى و سخن نگفتى و چون بگفتى ، سنگ منجنيق 7 بود كه در آبگينه خانه 8 انداختى . گفت : چه كنم ؟ مردىام درشت سخن و با صفراى 9 خود بس نيايم 10 ، و از من آن نشنود اين خداوند كه تو گفتى 11 و حادثهيى بدين صعبى 12 بيفتاد . تا مرا زندگانى است تلخى اين از كامم نشود . و نكرده بودم خوى 13 بمانند اين واقعه درين دولت بزرگ . نخست خداوند خواجهء بزرگ را گويم پس ديگران را ؛ از بهر نگاه داشت دل خداوند سلطان 14 را تا جرح على جرح 15 نباشد ، بر دل وى خوش مىكردند و من نيز سرى مىجنبانيدم و آرى مىكردم ، چه چاره نبود ، در من پيچيد كه بو نصر تو چه گويى ؟ و تكرار و الحاح كرد 16 ؛ چه كردمى كه 17 سخنى راست نگفتمى و نصيحتى راست نكردمى تا مگر دست از استبداد 18 بكشد و گوش به كارها بهتر دارد ؟ » همگان گفتند : جزاك اللّه خيرا 19 ، سخت نيكو گفتى و مىگويى . و بازگشتند . و من پس از آن از خواجه بونصر پرسيدم كه آن چه سخن بود كه رفت كه چنان هول 20 آمده بود قوم را ؟ گفت : « همگان عشوهآميز 21 سخنى مىگفتند و كارى بزرگ افتاده 22 سهل مىكردند ، چنان كه رسم است كه كنند و من البتّه دم نمىزدم و از خشم بر خويشتن مىپيچيدم و امير انكار مىآورد 23 . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ،