محمد بن حسين البيهقي

710

تاريخ بيهقى ( فارسي )

هر چند حديث جنگ نه پيشه من است و چيزى نگفتم نه آن وقت كه لشكر گسيل كرده مىآمد و نه اكنون كه حادثه‌يى بزرگ بيفتاد ، اكنون چون خداوند الحاح مىكند ، بىادبى باشد سخن ناگفتن . دل بنده پرزحير است 1 ، و خواستمى كه مرده بودمى 2 تا اين روز نديدمى . امير گفت : بىحشمت 3 ببايد گفت كه ما را بر نصيحت تو تهمتى 4 نيست . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، يك‌چندى دست از شادى و طرب مىبايد كشيد و لشكر را پيش خويش عرضه كرد و اين توفيرها 5 كه اين خواجه عارض مىپندارد كه خدمت است كه مىكند برانداخت و دل لشكر را دريافت و مردمان را نگاه داشت ، كه مالهاى بزرگ ، اميرماضى 6 به مردان مرد 7 فراز آورده است ، اگر مردان را نگاه داشته نيايد ، مردان آيند و العياذ باللّه ، و مالها ببرند 8 و بيم هر خطرى باشد ، و بنده داند كه خداوند را اين سخن ناخوش آيد و سخن حقّ و نصيحت تلخ باشد : امّا چاره نيست . بندگان مشفق به هيچ حال سخن بازنگيرند . امير گفت : « همچنين است كه گفتى و مقرّر است حال مناصحت 9 و شفقت تو . » و از هر گونه سخن رفت و قرار دادند كه رسولى فرستاده آيد ، و پيش ازين بايست فرستاد تا اين آب‌ريختگى 10 نبودى . و من به هيچ‌گونه راه بدين كار نمىبرم و ندانم تا عاقبت چون خواهد شد . و اللّه ولىّ الكفاية بمنّه 11 . و روز آدينه شش روز مانده از شعبان نامه رسيد از غزنين بگذشته شدن 12 بو القاسم على نوكى ، رحمة اللّه عليه ، پدر خواجه بونصر كه امروز مشرف مملكت 13 است در همايون روزگار سلطان معظّم ابو المظفّر ابراهيم 14 ابن ناصر دين اللّه مسعود ، رضى اللّه عنهم . و شغل بريد 15 كه بو القاسم داشت ، امير ، رضى اللّه عنه ، درين دو سال بحسين پسر عبد اللّه دبير داده بود و اشراف غزنين بدل آن به بوالقاسم مفوّض شد ، نه از خيانتى كه ظاهر شد ، بلكه حسين بريدى 16 بخواست ، و پسر صاحب ديوان رسالت امير محمود ، رضى اللّه عنه ، بود و بهرات وزارت اين خداوند كرده به روزگار پدر . شرم داشت او را اجابت ناكردن ، بريدى به دو داد و اشراف كه مهم‌تر بود به بوالقاسم . و من ناچار چنين حالها شرح كنم تا داد مهتران و پيران اين خاندان بزرگ داده باشم و حقّ ممالحت 17 كه با ايشان دارم بگزارده .