محمد بن حسين البيهقي
703
تاريخ بيهقى ( فارسي )
عالى بيند ، عبدوس يا كسى ديگر از نزديكان خداوند كه صواب ديده آيد با بنده آيد ، دو تن نه چون يكتن باشد . گفت : « دانم كه چه انديشيدهاى ، ما را بر تو مشرف 1 به كار نيست و حال شفقت و راستى تو سخت مقرّر است » و بسيار نيكويى گفت ، چنان كه شرم گرفتم 2 و خدمت كردم 3 و بازگشتم . « و نماز ديگر نزديك خواجه رفتم و هر چه رفته بود با او بگفتم و پيغامى سرتاسر همه نواخت و دلگرمى بدادم ، چون تمام شد ، خواجه برخاست و زمين بوسه داد 4 و بنشست و بگريست و گفت : من هرگز حقّ خداوندى 5 اين پادشاه فراموش نكنم بدين درجهء بزرگ كه مرا نهاد ، تا زندهام از خدمت و نصيحت و شفقت 6 چيزى باقى نمانم . امّا چشم دارم كه سخن حاسدان و دشمنان مرا بر من شنوده نيايد و اگر از من خطايى رود ، مرا اندر آن بيدار كرده آيد و خود گوشمال داده شود و آن را در دل نگاه داشته نيايد . و بدانچه 7 بر من بدگمان مىباشد و من ترسان خاطر 8 و دست از كار بشده 9 ، ضرر آن به كارهاى ملك بازگردد و چگونه 10 در مهمّات سخن تواند گفت . گفتم : خداوند خواجهء بزرگ به تمامى دل خويش قوى كند و فارغ گرداند ، كه اگر پس ازين نفاقى رود ، بدان بونصر را بايد گرفت 11 . و دل وى را خوش كردم و بازگشتم و آنچه رفته بود به تمامى با امير بگفتم و گفتم : اگر رأى عالى بيند ، فردا در خلوت خواجهء بزرگ را نيكوئى گفته شود ، كه آنچه از لفظ عالى مىشنود ، ديگر 12 باشد . گفت : چنين كنم . ديگر روز پس از بار خلوتى كرد با خواجه ، كه 13 قوم بازگشتند ، و مرا بخواند و فصلى چند سخن گفت با وزير سخت نيكو ، چنان كه وزير را هيچ بدگمانى نماند . و اين سخن فريضه 14 بود تا اين كارها مگر بگشايد 15 ، كه بىوزير راست نيايد 16 . » ما گفتيم : همچنين است ، و وى را دعا گفتيم كه چنين مصالح نگاه مىدارد . و چون امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، عزيمت درست كرد بر فرستادن لشكرى قوى با سالارى محتشم سوى نسا ، خالى كرد 17 با وزير و عارض و صاحب ديوان رسالت و بوسهل زوزنى نديم و حاجبان بگتغدى و بو النّضر و سباشى ، و كس 18 رفت و اعيان