محمد بن حسين البيهقي

704

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و سرهنگان و حجّاب و ولايت‌داران را بخواندند ، چون حاجب نوشتگين ولوالجى و پيرى آخور سالار 1 و ديگران . چون حاضر آمدند ، امير گفت : « روزى چند مقام 2 افتاد و لشكر بياسود و ستوران دمى زدند 3 . هر چند 4 نامه‌هاى منهيان 5 نسا و باورد بر آن جمله مىرسد كه سلجوقيان آراميده‌اند و ترسان مىباشند و رعيّت را نمىرنجانند ، ما را هر چند انديشه مىكنيم ، بر استاد نمىكند 6 كه ده هزار سوار ترك در ميان ما باشند ، تدبير اين چيست ؟ » همگان در يكديگر نگريستند . وزير گفت : سخن گوييد كه خداوند شما را مىگويد و از بهر اين مهم را 7 خوانده است ؛ و همچنين است كه رأى عالى ديده است ، ازين مردمان يا خراسان خالى بايد كرد و همگان را بر آن جانب آب 8 افگند و يا به خدمت و طاعت خداوند آيند فوج فوج و مقدّمان ايشان رهينه 9 بدرگاه عالى فرستند . بگتغدى گفت : « مقرّر است كه امير ماضى 10 به اختيار خويش گروهى تركمانان را بخراسان آورد ، از ايشان چه فساد رفت و هنوز چه مىرود ! و اين ديگران را آرزوى آمدن از ايشان خاست 11 . و دشمن هرگز دوست نگردد ، شمشير بايد 12 اينان را ، كه ارسلان جاذب 13 اين گفت و شنوده نيامد تا بود 14 آنچه بود . » و ديگر اعيان همين گفتند . و قرار گرفت كه لشكرى رود سوى نسا با سالارى كارديده . امير گفت : كدام كس را فرستيم ؟ گفتند : اگر رأى عالى بيند ، ما بندگان با وزير بيرون بنشينيم و به پيغام اين كار راست كرده آيد . گفت : نيك آمد . [ برگزيدن حاجب بگتغدى به سالارى سپاه ] و بازگشتند . بونصر مشكان مىآمد و مىشد 15 و بسيار سخن رفت تا قرار گرفت بر ده سالار ، همه مقدّمان حشم ، چنان كه سر ايشان حاجب بگتغدى باشد و كدخداى 16 خواجه حسين على ميكائيل ؛ و پانزده هزار سوار ساخته آيد از هر جنسى ، و دو هزار غلام‌سرايى . بگتغدى گفت : من بنده فرمان بردارم ، اما گفته‌اند كه ديگ بهنبازان 17 بسيار به جوش نيايد ؛ تنى چند نامزدند در اين لشكر از سالاران نامدار ، گروهى محمودى و چندى بركشيدگان 18 خداوند جوانان كار ناديده ، و مثال 19 بايد كه يكى باشد و سپهسالار دهد ، و من مردىام پير شده 20 و از چشم و تن درمانده و مشاهدت نتوانم كرد ، و در سالارى نبايد مخالفتى رود ، و از آن خللى بزرگ تولّد كند و خداوند آن از بنده داند . امير ،