محمد بن حسين البيهقي

702

تاريخ بيهقى ( فارسي )

گرفت كه در باب خوارزم چنين و چنين رفت و پسرش چنين كرد و اينك 1 سلجوقيان را آورد . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، خواجه با من درين باب دى 2 مجلسى دراز 3 كرده است و سخن بسيار گفته و از اندازه گذشته نوميديها نموده . من گفتم او را كه روا باشد كه اين سخنان را بمجلس عالى 4 رسانم ؟ گفت : اگر حديثى رود ، روا باشد ، اگر از خود 5 بازگويى . اكنون اگر فرمان باشد تا بازگويم . گفت : نيك آمد . درايستادم و هر چه وزير گفته بود به تمامى بازگفتم . زمانى نيك انديشيد ، پس گفت : الحق 6 راست مىگويد كه خان‌ومان و پسر و مردمش همه در سر خوارزم شد و - تدبيرهاى راست كرد از دل تا آن مغرور برافتاد . گفتم : چون خداوند مىداند كه چنين است و اين مرد وزير است و چند خدمت كه وى را فرموده آمد نيكو بسربرد و جان و مال پيش داشت 7 ، بر وى بدگمان بودن و وى را متّهم داشتن فايده چيست ؟ كه خلل آن به كارهاى خداوند بازگردد كه وزير بدگمان تدبير راست چون داند كرد 8 ؟ كه هر چه بينديشد و خواهد كه بگويد ، به دلش آيد كه ديگرگونه خواهند شنود ، جز بر مراد وقت 9 سخن نگويد و صواب و صلاح در ميان گم شود . امير ، رضى اللّه عنه ، گفت : همچنين است كه گفتى ، و ما را تا اين غايت ازين مرد خيانتى پيدا نيامده است . امّا گوش ما از وى پر كرده‌اند 10 و هنوز مىكنند . گفتم : خداوند را امروز مهمّات بسيار پيش آمده است ، اگر رأى عالى بيند ، دل اين مرد را دريافته آيد 11 ، و اگر پس ازين در باب وى سخنى گويند بىوجه 12 ، بانگ بر آن‌كس زده آيد ، تا هوش و دل بدين مرد بازآيد و كارهاى خداوند نپيچد 13 و نيكو پيش رود 14 . گفت : چه بايد كرد درين باب ؟ گفتم : خداوند اگر بيند 15 ، او را بخواند و خلوتى باشد و دل او گرم كرده آيد . گفت : ما را شرم آيد - خداى ، عزّ و جلّ 16 ، آن پادشاه بزرگ را بيامرزاد ، توان گفت كه از وى كريم‌تر و حليم‌تر پادشاه نتواند بود - گفتم : پس خداوند چه بيند ؟ گفت : ترا نماز ديگر نزديك وى بايد رفت به پيغام ما و هر چه دانى كه صواب باشد و به فراغت دل او 17 بازگردد بگفت 18 ، و ما نيز فردا به مشافهه 19 بگوييم ، چنان كه او را هيچ بدگمانى نماند ، و چون بازگردى ما را ببايد ديد تا هر چه رفته باشد ، با من بازگويى . گفتم : اگر رأى