محمد بن حسين البيهقي
698
تاريخ بيهقى ( فارسي )
يبكى علينا و لا نبكى على احد * لنحن اغلظ أكبادا من الابل 1 و امير ، رضى اللّه عنه ، فقيه عبد الملك طوسى نديم را نزديك وى فرستاد به پيغام تعزيت ، و اين فقيه مردى نيكوسخن بود و خردمند . چون پيغام بگزارد ، خواجه برپاىخاست و زمين بوسه داد و بنشست و گفت : « بنده و فرزندان و هركس كه دارد فداى يك تار موى خداوند باد ، كه سعادت بندگان آن باشد كه در رضاى خداوند كرانهء عمر كنند 2 . » و كالبد 3 مردان همه يكى است و كس بغلط نام نگيرد ، و اين جزع 4 ناكردن راست بدان ماند كه عمرو ليث 5 كرد ، و بگويم آنچه درين باب خواندم تا مقرّر گردد ، و اللّه اعلم بالصّواب 6 . الحكاية من عمرو بن اللّيث الأمير بخراسان فى الصّبر بوقت نعى ابنه 7 عمرو بن اللّيث يك سال از كرمان بازگشت سوى سيستان . و پسرش محمّد كه او را بلقب فتى العسكر 8 گفتندى برنايى سخت پاكيزهء دررسيده 9 بود و به كار آمده ، از قضا در بيابان كرمان اين پسر را علّت قولنج 10 گرفت بر پنج منزلى از شهر سيستان و ممكن نشد عمرو را آنجا مقام كردن 11 ، پسر را آنجا ماند 12 با اطبّا و معتمدان و يك دبير و صد مجمّز 13 ؛ و با زعيم 14 گفت : چنان بايد كه مجمّزان بر اثر يكديگر 15 مىآيند 16 و دبير مىنويسد كه بيمار چه كرد و چه خورد و چه گفت و خفت يا نخفت ، چنان كه عمرو بر همه احوال واقف مىباشد ، تا ايزد ، عزّ ذكره ، چه تقدير كرده است . و عمرو به شهر آمد و فرود سراى خاص رفت 17 و خالى بنشست بر مصلّاى نماز 18 خشك 19 ، چنان كه روز و شب آنجا بود و همانجا خفتى 20 بر زمين و بالش فرا سر 21 نه ، و مجمّزان پيوسته مىرسيدند ، در شبان روزى بيست و سى ، و آنچه دبير مىنبشت بر وى مىخواندند و او جزع مىكرد و مىگريست و صدقه بافراط مىداد . و هفت شبان روز هم برين جمله بود ، روز به روزه بودن و شب بنانى خشك 22 گشادن 23 و نانخورش نخوردن و با جزعى بسيار . روز هشتم شبگير مهتر مجمّزان دررسيد بىنامه كه پسر گذشته شده بود و دبير نيارست 24 خبر مرگ نبشتن ، او را بفرستاد تا مگر بجاى آرد حال افتاده 25 را . چون پيش عمرو آمد ، زمين بوسه داد و نامه نداشت ، عمرو گفت :