محمد بن حسين البيهقي

685

تاريخ بيهقى ( فارسي )

گفت من تلطّف 1 كنم تا اين چه در نسخت نبشته آمده است از گرگان و طبرستان و سارى و همه محالّ 2 ستده آيد تا شما را بيشتر رنجى نرسد . آمليان چون اين حديث بشنودند ، بدست و پاى بمردند 3 و متحيّر گشتند و گفتند : « ما اين حديث را بر بديهت 4 هيچ جواب نداريم و طاقت اين مال كس ندارد . اگر فرمان باشد تا 5 بازگرديم و با كافّهء 6 مردم بگوييم . وزير مرا گفت : « آنچه شنودى با سلطان بگوى . » برفتم و بگفتم . جواب داد كه « نيك آمد . امروز بازگردند 7 و فردا پخته بازآيند كه اين مال سخت زود مىبايد كه حاصل شود تا اينجا دير نمانيم . » بيامدم و بگفتم ، و آمليان بازگشتند سخت غمناك . و وزير نيز بازگشت . و ديگر روز امير بار داد و پس از بار خالى كرد و وزير را گفت : اين مال را امروز وجه بايد نهاد 8 . خواجه گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، من شادتر باشم كه خزانه معمور 9 گردد ؛ و اين مال بزرگ است و آمليان دى سخت سست جوابى 10 دادند ، چه فرمايد ؟ گفت : « آنچه نسخت كرده آمده است خواستنى 11 است از آمل تنها . اگر بطوع 12 پذيرفتند ، فبها و نعم 13 ، و اگر نپذيرند ، بوسهل اسماعيل را به شهر بايد فرستاد تا به لت 14 از مردمان بستاند بر مقدار بسيار 15 . وزير بنيم ترگ بازآمد و آمليان را - و بسيار مردم كمتر آمده بود - درپيچيد 16 و آنچه سلطان گفته بود ايشان را بگفت . علوى و قاضى گفتند : « ما دى مجمعى كرديم و اين حال بازگفتيم ، خروشى سخت بزرگ برآمد و البتّه به چيزى اجابت نكردند 17 و برفتند . چنان كه مقرّر گشت ، دوش بسيار مردم از شهر بگريخت و ما را ممكن نبود گريختن ، كه گناهى نكرده‌ايم و طاعت داريم . اكنون فرمان سلطان را و خواجهء بزرگ را باشد و آنچه فراخور اين حال است مىفرمايد . » وزير دانست كه چنان است كه مىگويند ، و لكن روى گفتار نبود 18 ؛ بوسهل اسماعيل را بخواند و اين اعيان را به دو سپرد و به شهر فرستاد . و بوسهل ديوانى بنهاد 19 و مردم را درپيچيد . و آن مردم كه بدست وى افتاد 20 ، گريختگان را مىدردادند 21 - كه هيچ شهر نبينند كه آنجا بدان و رافعان 22 نباشند - و سوار و پياده مىرفت و مردمان را مىگرفتند و مىآوردند . و برات بيستگانى 23 لشكر روان شد بر بوسهل اسماعيل . و آتش