محمد بن حسين البيهقي

686

تاريخ بيهقى ( فارسي )

در شهر زدند و هر چه خواستند مىكردند و هر كرا خواستند مىگرفتند و قيامت را مانست 1 ديوان بازنهاده 2 ، و سلطان ازين آگاه نى 3 و كس را زهره نى كه بازنمايد و سخنى راست بگويد ، تا در مدّت چهار روز صد و شصت هزار دينار به لشكر رسيد ، و دو چندين بستده بودند به گزاف 4 ، و مئونات 5 و بدنامىيى سخت بزرگ حاصل شد ، چنان كه پس از آن به هفت و هشت ماه مقرّر گشت ، كه متظلّمان ازين شهر ببغداد رفته بودند و بر درگاه خليفت فرياد كرده و گفتند كه به مكّه ، حرسها اللّه 6 ، هم رفته بودند ، كه مردمان آمل ضعيف‌اند و لكن گوينده 7 و لجوج 8 . و ايشان را جاى سخن 9 بود . و آن همه وزر 10 و و بال 11 ببو الحسن عراقى و ديگران بازگشت ؛ امّا هم بايستى كه امير ، رضى اللّه عنه ، در چنين ابواب تثبّت 12 فرمودى . و سخت دشوار است بر من كه بر قلم من چنين سخن مىرود و لكن چه چاره است ؟ در تاريخ محابا 13 نيست . آنان كه با ما بآمل بودند ، اگر اين فصول بخوانند و داد خواهند داد 14 ، بگويند كه من آنچه نبشتم برسم 15 است . و امير ، رضى اللّه عنه ، پيوسته اينجا بنشاط و شراب مشغول مىبود و روز آدينه دو روز مانده از جمادى الاولى تا به الهم 16 رفت ، كرانهء درياى آبسكون 17 ، و آنجا خيمه‌ها و شراعها 18 زدند و شراب خوردند و ماهى گرفتند و كشتيهاى روس ديدند كز هر جاى آمد و بگذشت و ممكن نشد كه دست كس بديشان رسيدى ، كه معلوم است كه هر كشتى بكدام فرضه 19 بدارند 20 . و اين الهم شهركى خرد است ، من نديدم امّا بو الحسن دلشاد كه رفته بود اين حكايتها مرا وى كرد . و روز دوشنبه دوم جمادى الاخرى امير ، رضى اللّه عنه ، به لشكرگاه آمل بازآمد . و مردم آمل بيشتر آن بود كه بگريخته بودند و در بيشه‌ها پنهان شده . درين ميانها مردى فقّاعى 21 حاجب بگتغدى رفته بود تا لختى 22 يخ و برف آرد . در آن كران آن بيشه‌ها ديهى بود ، دست در دخترى دوشيزه زد 23 تا او را رسوا كند ، پدر و برادرانش نگذاشتند ، و جاى آن بود 24 ، و لجاج 25 رفت با اين فقّاعى و يارانش و زوبينى 26 رسيد فقّاعى را . بيامد و سالار بگتغدى را گفت و تيز كرد 27 و وى ديگر روز بىفرمان بر پيل نشست و با فوجى غلام سلطانى سوار بدان ديه و بيشه‌ها رفت و بسيار غارت و كشتن رفت ، چنان كه