محمد بن حسين البيهقي
409
تاريخ بيهقى ( فارسي )
داده بودند از زر و سيم و جامه و قباها و اصناف نعمت نسختى كنند بفرستند . و بكردند و بفرستادند . و وى جملهء آن را بداد و در حال به خزانه فرستادند و خطّ خازنان بازستد بر آن نسخت حجّت را . و اين خبر بامير بردند ، پسنديده آمد ، كه بو سهل زوزنى و ديگران گفته بودند كه از آن همگان همچنين باشد . و در آن دو سه روز بو منصور مستوفى را و خازنان و مشرفان و دبيران خزانه را بنشاندند و نسخت صلات و خلعتها كه در نوبت پادشاهى برادرش امير محمّد بداده بودند اعيان و اركان دولت و حشم و هر گونه مردم را . بكردند ؛ مالى سخت بىمنتها و عظيم بود و امير آن را بديد و ببو سهل زوزنى داد و گفت : ما به شكارپره 1 خواهيم رفت و روزى بيست كار گيرد 2 ، چون ما حركت كرديم ، بگو تا براتها بنويسند اين گروه را بر آن گروه و آن را برين تا مالها مقاصات 3 شود و آنچه به خزانه بايد آورد ، بيارند . گفت : چنين كنم . و اين روز آدينه غرّهء ماه رجب اين سال پس از نماز سوى پره رفت به شكار با عدّتى و آلتى تمام . و خواجهء بزرگ و عارض و صاحب ديوان رسالت بغزنين ماندند . و پس از رفتن وى براتها روان شد و گفت و گوى بخاست از حد گذشته ، و چندان زشت نامى افتاد كه دشوار شرح توان كرد . و هركس كه پيش خواجهء بزرگ رفت و بناليد ، جواب آن بود كه كار سلطان و عارض است ، مرا درين باب سخنى نيست . و هركس از ندما و حشم و جز ايشان كه با امير سخنى گفتى ، جواب دادى كه : « كار خواجه و عارض است » و چنان نمودى 4 كه البتّه خود نداند كه اين حال چيست . و عنفها و تشديدها رفت و آخر بسيار مال شكست 5 و بيكبار دلها سرد گشت و آن ميلها و هواخواهىها كه ديده آمده بود ، بنشست 6 و بو سهل در زبان مردمان افتاد و از وى ديدند همه ، هر چند كه ياران داشت درين باب ، نام ايشان برنيامد و وى بدنام گشت و پشيمان شد و سود نداشت . و در امثال اين است كه قدّر ثمّ اقطع 7 ، او نخست ببريد و اندازه نگرفت پس بدوخت تا موزه و قبا تنگ و بىاندام 8 آمد .