محمد بن حسين البيهقي
669
تاريخ بيهقى ( فارسي )
خواجهء بزرگ احمد عبد الصّمد در قوم نگريست و گفت : اعيان سپاه شماايد ، چه مىگوييد ؟ گفتند : ما بندگانيم و ما را از بهر كار جنگ و شمشير زدن و ولايت زيادت كردن آرند ، و هر چه خداوند سلطان بفرمايد ، بندهوار پيش رويم و جانها فدا كنيم . سخن ما اين است ، سخن بايد و نبايد 1 و شايد نشايد كار خواجه باشد كه وزير است و اين كار ما نيست . خواجه گفت : هر چند احمد ينالتگين برافتاد ، هندوستان شوريده 2 است ، و از اينجا تا غزنين مسافتى است دور و پشت بغزنين و هندوستان گردانيدن ناصواب است . وز دگر سو 3 بارجاف 4 خبر افتاد كه على تگين گذشته شد و جان بمجلس عالى داد و مرا اين درست است ، چنان كه اين شنودم از نالانى 5 كه وى را افتاده بود 6 ، رفته باشد 7 . و وى مردى زيرك و گربز 8 و كارديده 9 بود ، مدارا 10 مىدانست كرد با هر جانبى ؛ و تركمانان و سلجوقيان عدّت 11 او بودند و ايشان را نگاه مىداشت به سخن و سيم ، كه دانست كه اگر ايشان ازو جدا شوند ، ضعيف گردد . و چون او رفت 12 ، كار آن ولايت با دو كودك افتاد ضعيف 13 ؛ و چنان كه شنودهام ميان سلجوقيان و اين دو پسر و قونش 14 سپاه سالار على تگين ناخوش است ، بايد كه 15 آن ناخوشى زيادت گردد و سلجوقيان آنجا نتوانند بود ؛ و بخوارزم روى رفتن نيستشان 16 كه چنان كه مقرّر است و نهادهام تا اين غايت هارون حركت كرده باشد و وى را كشته باشند و و آن نواحى مضطرب گشته و شاه ملك 17 آنجا شده و او دشمنى بزرگ است سلجوقيان را ، و ايشان را جز خراسان جايى نباشد ، ترسم كه از ضرورت بخراسان آيند كه شنوده باشند كه كار گروه بوقه و يغمر و كوكتاش 18 و ديگران كه چاكران ايشانند ، اينجا بر چه جمله است . آنگاه اگر عياذا باللّه 19 برين جمله باشد و خداوند غائب كار سخت دراز گردد . و تدبير راست آن بود كه خداوند انديشيده بود كه بمرو رود ؛ و رأى عالى در آن بگشت 20 . بنده آنچه دانست به مقدار دانش خويش بازنمود ، فرمان خداوند را باشد . امير گفت : نوشتگين خاصّه با لشكرى تمام بمرو است و دو سالار محتشم با لشكرها ببلخ و تخارستانند ، چگونه ممكن گردد تركمانان رودبار 21 را قصد مرو كردن