محمد بن حسين البيهقي
670
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و از بيابان برآمدن 1 ؟ و آلتونتاشيان 2 به خود مشغولند به كارى كه پيش دارند . ما را صواب جز اين نيست كه به دهستان رويم تا نگريم كه كار خوارزم چون شود . خواجه گفت : جز مبارك نباشد 3 . امير حاجب سباشى را گفت : ساربانان را ببايد گفت تا اشتران دوردستتر نبرند كه تا پنج روز 4 بخواهيم رفت . و حاجبى اينجا خواهيم ماند با نائبان سورى تا چون سورى دررسد با وى دست يكى دارد 5 . تا علف ساخته كنند بازآمدن ما را 6 ، و ديگر لشكر بجمله با رايت 7 ما روند . گفت . چنين كنم . و بونصر مشكان را گفت « نامهها بايد نبشت بمرو و بلخ تا هشيار و بيدار باشند و سر بيابانها و گذرهاى جيحون 8 به احتياط نگاه دارند ، كه ما قصد دهستان داريم تا ازين جانب در روى 9 خوارزم و نسا و بلخانكوه باشيم و تركمانان را بجمله از خراسان رمانيده آيد و شغل دل 10 نماند . » و سالار غلامان سرايى را ، حاجب بگتغدى ، گفت كه « كار غلامان سرايى راست كن كه بيماران اينجا مانند در قهندز 11 و ديگران ساخته با رايت ما روند و همچنان اسبان قود 12 . » و برخاستند و برفتند . از خواجه بونصر مشكان شنيدم گفت : چون بازگشته بوديم ، امير مرا بخواند تنها و با من خلوتى كرد و گفت : درين بابها هيچ سخن نگفتى . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، مجلسى دراز برفت 13 و هر كسى آنچه دانست گفت . بنده را شغل دبيرى است و از آن زاستر 14 چيزى نگويد . گفت آرى ، ديرى است تا تو در ميان مهمّات ملكى ، و بر من پوشيده نيست كه پدرم هر چه بكردى و رأى زدى ، چون همگان بگفته بودندى و بازگشته با تو مطارحه 15 كردى ، كه رأى تو روشن است و شفقت تو ديگر و غرضت همه صلاح ملك . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، اگر چنان است كه اين چه 16 خداوند را گفتهاند از حال دهستان و گرگان و طبرستان بجاى آيد از علف و و زر و جامه و در خراسان خللى نيفتد ، اين سخت نيكوكارى و بزرگ فايدهيى است ، و اگر خللى خواهد افتاد ، نعوذ باللّه 17 و اين چيزها بدست نيايد 18 ، بهتر درين باب و نيكوتر ببايد انديشيد . و بنده بيش ازين نگويد ، كه صورت بندد 19 كه بنده در باب با كاليجار و گرگانيان پايمردى 20 مىكند ، كه در مجلس عالى صورت كردهاند 21 كه بنده