محمد بن حسين البيهقي

662

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ايستاده بودم - حديث احمد ينالتگين خاست 1 و هر كسى چيزى مىگفت ، حديث هارون و خوارزم نيز گفتن گرفتند 2 ، حاجب بو النّضر گفت : كار هارون همچون كار احمد بايد دانست ، و ساعت تا ساعت خبر رسد . گفت : « الفال حقّ 3 ، ان شاء اللّه كه چنين باشد . » بونصر ترجمهء معمّا 4 به ترك دوات‌دار داد و امير بخواند و بنوشتند و به بونصر بازدادند . و يك ساعت ديگر حديث كردند ، امير اشارت كرد 5 و قوم 6 بازگشت . خواجه بونصر بازآمده بود ، بازخواندند 7 و تا نماز شام خالى بداشتند 8 ، پس بازگشت و به خيمه بازشد و مرا بخواند و گفت : امير بدين معمّا كه رسيد سخت شاد شد و گفت : رأى من چنان بود كه بمرو رويم ؛ اگر شغل هارون كفايت شود 9 ، سوى نشابور بايد رفت تا كار رى و جبال كه آشفته شده است نظام گيرد و گرگانيان مال بفرستند . من گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، اگر شغل هارون كفايت شود ، و ان شاء اللّه كه شود سخت زود كه امارت 10 آن ديده مىشود ، و اگر 11 ديرتر روزگار گيرد ، رأى درست‌تر بنده آنست كه خداوند بمرو رود ، كه اين تركمانان در حدود آن ولايت پراگنده‌اند و بيشتر نيرو 12 بر جانب بلخ و تخارستان مىكنند ، تا ايشان را برانداخته آيد ؛ و ديگر تا مدد ايشان از ماوراءالنّهر گسسته شود 13 كه منهيان بخارا و سمرقند نبشته‌اند كه ديگر مفسدان مىسازند 14 تا از جيحون بگذرند . و چون رايت عالى ببلخ و جيحون نزديك باشد ، در مرو كه واسطهء خراسان 15 است اين همه خللها 16 زائل شود . امير گفت « همچنين است ، اكنون بارى روزى چند بسرخس بباشيم تا نگريم حالها چگونه گردد . » و بونصر در چنين كارها دورانديش‌تر جهانيان 17 بود ، ايزد ، عزّ و جلّ ، بر همگان كه رفته‌اند رحمت كناد بمنّه و فضله و سعة جوده 18 . و روز شنبه نيمهء محرّم سپاه سالار على عبد اللّه به لشكرگاه آمد و امير را بديد و آنچه رفته بود بازنمود از كارها كه كرده بود و بدان رفته بود 19 . و روز چهارشنبه بيست و ششم اين ماه از بلخ نامه رسيد بگذشته شدن حاجب بگتگين داماد سپاه سالار ، و كوتوالى 20 و ولايت ترمذ 21 او داشت و چنان خدمتها كرده