محمد بن حسين البيهقي
663
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بود به روزگار امير محمود كه بروستاى نشابور بونصر طيفور 1 سپاه سالار شاهنشاهيان 2 را بگرفت و بغزنين آورد ، و در روزگار اين پادشاه به تكيناباد خدمتهاى پسنديده نمود بحديث امير محمّد برادر سلطان مسعود ، چنان كه پيش ازين ياد كردهام . و درين وقت چنان افتاد از قضاى آمده كه فوجى تركمانان قوى 3 بحدود ترمذ آمدند و به قباديان 4 بسيار فساد كردند و غارت ، و چهارپاى راندند 5 . بگتگين حاجب ساخته با مردم تمام دم ايشان گرفت . از پيش وى 6 به اندخود 7 و ميله 8 درآمدند و بگتگين بتفت 9 ميراند ، بحدود شبورقان 10 بديشان رسيد و جنگ پيوستند از چاشتگاه تا بگاه دو نماز 11 ، و كارى 12 رفت سخت بنيرو 13 و بسيار مردم كشته شد بيشتر از تركمانان ، و آن مخاذيل به آخر هزيمت شدند و راه بيابان گرفتند . و بگتگين بدم رفت ، خاصّگانش گفتند : خصمان زده و كوفته 14 بگريختند ، بدم رفتن خطاست . فرمان نبرد كه اجل آمده بود ، و تنى چند را از مبارزتر خصمان دريافت و باز جنگ سخت شد ، كه گريختگان جان را مىزدند 15 ؛ بگتگين در سوارى رسيد از ايشان ، خواست كه او را بزند ، خويشتن را از زين برداشت ميان زره پيش زهارش 16 پيدا شد ، تركمانى ناگاه تيرى انداخت ، آنجا رسيد ، او بر جاى بايستاد و آن درد مىخورد 17 و تير بيرون كشيد بجهد و سختى و بهكس ننمود 18 تا دشوار شد و بازگشت ، چون به منزل برسيد كه فرودآيد در ميان راه ، سندس 19 از جنيبت بگشادند و او را از اسب فرودگرفتند و بخوابانيدند ، گذشته شد و لشكر به شبورقان آمد و وى را دفن كردند ؛ و تركمانان چون پس از سه روز خبر اين حادثه بشنيدند ، بازآمدند . » امير ، رضى اللّه عنه ، بدين خبر غمناك شد كه بگتگين سالارى نيك بود ، در وقت سپاه سالار على عبيد اللّه 20 را بخواند و اين حال بازراند ؛ على گفت : جان همه بندگان فداى خدمت باد ، هر چند خواجهء بزرگ آنجاست ، تخارستان و گوزگانان تا لب آب 21 خالى ماند از سالارى ، ناچار سالارى ببايد با لشكرى قوى . امير گفت : « سپاه سالار را ببايد رفت و گذر بر مفسدان ساربانان 22 تنگ بايد كرد ، با لشكرى 23 ، و ايشان را بماليد و سوى بلخ رفت . » گفت : فرمان بردارم ، كى مىبايد رفت ؟ گفت :