محمد بن حسين البيهقي

660

تاريخ بيهقى ( فارسي )

نان خوردن حديث پوشنگ خاست 1 ، امير گفت : اين سگ ناخويشتن‌شناس چه عذر مىآرد - يعنى مظفّر - از ستمى كه بر درويشان اين نواحى كرده است ؟ بونصر گفت : كه مظفّر نيز كى سخن گويد 2 و يا تواند گفت ؟ خداوند را بقا باد . امير گفت : بچه سبب و چه افتادش ؟ بونصر در سالار غلامان سرايى حاجب بگتغدى 3 نگريست ، بگتغدى گفت : خداوند را بقا باد ، مظفّر را بفرمان عالى برآويختند . امير گفت « چه مىگوئى ؟ » و بانگى سخت بكرد و دست از نان بكشيد ، و سالار به شرح‌تر 4 گفت ، امير سخت در خشم شد و گفت : بس عجب باشد كه بدين آسانى مردم توان كشت خاصّه چون مظفرى ؛ تو حاجب‌باشى و بر درگاه بودى ، بدين چرا رضا دادى و ما را آگاه نكردى ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، من سالار غلامان سرايم و شغلى سخت گران دارم و از آن به چيزى نپردازم و در كارهاى ديگر بر درگاه سخن نگويم ، و من خبر اين مرد آن وقت شنودم كه بكشته بودند . امير از خوان برخاست بحالى هول 5 و دست بشست و حاجب بگتغدى را بخواندند و بنشاندند و گفت : بخوانيد اين حاجب سراى 6 را ، بخواندند و مىلرزيد از بيم ، گفت : اى سگ ، اين مرد را چرا كشتند ؟ گفت : خداوند چنين و چنين گفت ، پنداشتم كه حقيقت است . گفت : بگيريدش . خادمان بگرفتندش . گفت : بيرون خيمه بريد و هزار چوب خادمانه 7 زنيد تا مقرّ آيد كه اين حال چون بود . ببردندش و زدن گرفتند ، مقرّ آمد و امير را مقرّر گشت حديث مال ، و سخت متغيّر گشت بر بوسهل و سورى ، و والى حرس و محتاج را بخواندند . امير گفت : مظفر را چرا كشتيد ؟ گفتند : فرمان خداوند رسيد بر زبان حاجبى . گفت : چرا ديگر بار بازنپرسيديد ؟ گفتند : چنين بايست كرد ، پس ازين چنين كنيم . امير گفت « اگر حديث اين حاجب سراى در ميان نبودى ، فرمودمى تا شما را گردن زدندى اكنون هر يكى را هزار تازيانه بايد زد تا پس ازين هشيار باشند » هر دو تن را ببردند و بزدند . سنهء ست و عشرين و اربعمائة 8 غرّتش 9 روز شنبه بود . امير ، رضى اللّه عنه ، بسرخس آمد چهارم محرّم . و بر كرانهء جوى بزرگ سراى پرده و خيمهء بزرگ زده بودند . و سخت بسيار لشكر بود در