محمد بن حسين البيهقي

408

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ودى و دوش درين بودم و هر چند نظر انداختم ، صواب نمىبينم اين حديث كردن كه زشت‌نامىيى بزرگ حاصل آيد . و ازين مال بسيار بشكند 1 كه ممكن نگردد كه بازتوان‌ستد . تو چه گويى 2 درين باب ؟ بو نصر گفت : « خواجهء بزرگ مهتر و استاد همه بندگان است و آنچه وى ديد ، صواب جز آن نباشد و من اين گويم كه وى 3 گفته است ، كه كس نكرده است و نشنوده است در هيچ روزگار كه اين كرده‌اند 4 . از ملوك عجم كه از ما دور تر است ، خبرى نداريم ، بارى در اسلام خوانده نيامده است كه خلفا و اميران خراسان و عراق مال صلات بيعتى بازخواستند ، اما امروز چنين گفتارها به هيچ حال سود نخواهد داشت . من كه بونصرم ، بارى هر چه امير محمّد مرا بخشيده است از زر و سيم و جامهء نابريده و قباها و دستارها و جز آن همه معدّ 5 دارم ، كه حقّا كه ازين روزگار بينديشيده‌ام ، و هم امروز به خزانه بازفرستم ، پيش از آنكه تسبيب كنند و آب بشود 6 كه سخن گفتن در چنين ابواب فايده نخواهد داشت . و از آن من آسان است كه بر جاى دارم و اگر ندارمى ، تاوان توانمى داد و از آن يكسواره 7 و خرده مردم بتر ، كه بسيار گفتار و دردسر باشد . و ندانم تا كار كجا بازايستد 8 كه اين ملك رحيم و حليم و شرمگين را به دو 9 بازنخواهندگذاشت ، چنان كه به روى كار ديده آمد و اين همه قاعده‌ها بگردد ، و تا عاقبت چون باشد . خواجهء بزرگ گفت : ببايد رفت و از من درين باب پيغامى سخت گفت جزم و بىمحابا به درد 10 ، تا فردا روز كه اين زشتى بيفتد 11 و باشد كه پشيمان شود ، من از گردن خود بيرون كرده باشم و نتواند گفت كه كسى نبود كه زشتى اين حال بگفتى 12 . بو نصر برفت و پيغام سخت محكم و جزم بداد و سود نداشت ، كه وزراء السّوء 13 كار را استوار كرده بودند ؛ و جواب امير آن بود كه خواجه نيكو مىگويد ، تا انديشه كنيم و آنچه رأى واجب كند ، بفرماييم . بو نصر به طارم بازآمد و آنچه گفته بود ، شرح كرد و گفت : سود نخواهد داشت . [ مطالبه صلات بيعتى ] خواجه بديوان رفت و استادم بو نصر چون به خانه بازرفت ، معتمدى را به نزديك خازنان فرستاد پوشيده و درخواست تا آنچه به روزگار ملك و ولايت امير محمّد او را