محمد بن حسين البيهقي
638
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كيش 1 و اصناف نعمت بود درين هديهء سورى كه امير و همه حاضران بتعجّب بماندند ، كه از همه شهرهاى خراسان و بغداد و رى و جبال 2 و گرگان و طبرستان نادرتر چيزها بدست آورده بود ، و خوردنيها و شرابها درخور اين . و آنچه زر نقد بود در كيسههاى حرير سرخ و سبز ، و سيم در كيسههاى زرد ديدارى 3 . و ز بومنصور مستوفى شنودم ، و او آن ثقه 4 و امين بود كه موى در كار او نتوانستى خزيد 5 و نفسى بزرگ و رأيى روشن داشت ، گفت : امير فرمود تا در نهان هديهها را قيمت كردند ، چهار بار هزار هزار درم آمد . امير مرا كه بومنصورم گفت : « نيك چاكرى است اين سورى ، اگر ما را چنين دو سه چاكر ديگر بودى ، بسيار فايده حاصل شدى . » گفتم : « همچنان است » ، و زهره نداشتم كه گفتمى « از رعاياى خراسان بايد پرسيد كه بديشان چند رنج رسانيده باشد بشريف و وضيع 6 تا چنين هديه ساخته آمده است ، و فردا روز 7 پيدا آيد كه عاقبت اين كار چگونه شود . » و راست همچنان بود كه بومنصور گفت ، كه سورى مردى متهوّر 8 و ظالم بود ، چون دست او را گشاده كردند 9 بر خراسان ، اعيان و رؤسا را بركند و مالهاى بىاندازه ستد و آسيب ستم او به ضعفا رسيد ، وز آنچه ستد ، از ده درم پنج سلطان را داد ، و آن اعيان مستأصل 10 شدند و نامهها نبشتند به ماوراءالنّهر و رسولان فرستادند و باعيان تركان بناليدند تا ايشان اغرا 11 كردند تركمانان را ، و ضعفا نيز به ايزد ، عزّ ذكره ، حال خويش برداشتند ، و منهيان 12 را زهره نبود كه حال سورى را براستى انها كردندى و امير ، رضى اللّه عنه ، سخن كس بر 13 وى نمىشنود و بدان هديههاى بافراط 14 وى مىنگريست تا خراسان به حقيقت در سر ظلم و درازدستى وى بشد . و چون آن شكست 15 روى داد ، سورى با ما بغزنين آمد و به روزگار ملك مودودى 16 صاحبديوانى 17 حضرت غزنين را پيش گرفت و خواست كه همان دارات 18 خراسانى برود 19 و بنرفت و دست وى كوتاه كردند . و آخر كار اين مرد آن آمد كه بر قلعهء غزنين گذشته شد ، چنان كه آورده آيد بجاى خويش . خداى ، عزّ و جلّ ، بر وى رحمت كناد كه كارش با حاكمى عدل و رحيم افتاده است ، مگر سربهسر 20 بجهد 21 كه با ستمكارى مردى نيكوصدقه 22 و نماز بود ، و