محمد بن حسين البيهقي
628
تاريخ بيهقى ( فارسي )
نبايد انديشيد ، كه تو سالار هندوستانى بفرمان سلطان و وى را بر تو فرمانى 1 نيست ، تا چنان نباشد كه افسونى 2 بر تو خواند و ترا بر فرمان خويش آرد . و احمد ينالتگين بر اغرا 3 و زهره 4 برفت و دو حبّه 5 از قاضى نينديشيد در معنى سالارى ، اين احمد مردى شهم 6 بود و او را عطسهء امير محمود 7 گفتندى و به دو نيك بمانستى 8 . و در حديث مادر و و ولادت وى و امير محمود سخنان گفتندى . و بوده بود 9 ميان آن پادشاه و مادرش حالى به دوستى ، حقيقت خداى ، عزّ و جلّ ، داند . و اين مرد احوال و عادة امير محمود نيك دريافته بود در نشستن و سخن گفتن . چون بهندوستان رسيد ، غلامى چند گردنكش مردانه داشت و سازى و تجمّلى نيكو ، ميان وى و قاضى شيراز لجاج رفت در معنى سالارى ، قاضى گفت : سالارى عبد اللّه قراتگين را بايد داد و در فرمان او بود ، احمد گفت « به هيچ حال نباشم 10 ، سلطان اين شغل مرا فرموده است و از عبد اللّه به همه روزگار وجيهتر 11 و محتشمتر بودهام ، و وى را و ديگران را زير علامت 12 من بايد رفت . » و آن حديث دراز كشيد و حشم لوهور 13 و غازيان 14 احمد را خواستند و او بر مغايظهء 15 قاضى برفت با غازيان و قصد جايى دوردست كرد و قاضى به شكايت از وى قاصدان فرستاد و قاصدان ببست رسيدند ، و ما بسوى هرات و نشابور خواستيم رفت 16 ، امير مسعود خواجه بزرگ احمد حسن را گفت : صواب چيست درين باب ؟ گفت : احمد ينالتگين سالارى را از همگان به شايد 17 ، جواب قاضى باز بايد نبشت كه تو كدخداى 18 مالى ، ترا با سالارى و لشكر چه كار است ؟ احمد خود آنچه بايد كرد كند و مالهاى تكّران 19 بستاند از خراج و مواضعت و پس به غزا رود و مالى بزرگ به خزانه رسد و ما بين الباب و الدّار 20 نزاع بنشود . امير را اين خوش آمد و جواب برين جمله نبشتند . [ فتح بنارس ] و احمد ينالتگين سخت قوىدل شد كه خواجه به دو نامه فرموده بود كه : « قاضى شيراز چنين و چنين نبشت و جواب چنين و چنين رفت » و با غازيان و لشكر لوهور رفت و خراجها از تكّران به تمامى بستد و دركشيد 21 و از آب گنگ گذاره شد 22 و بر چپ رفت و ناگاه بر شهرى زد كه آن را بنارس 23 گويند ، از ولايت گنگ بود و لشكر اسلام به هيچ روزگار آنجا نرسيده بود ، شهرى دو فرسنگ در دو فرسنگ و آبهاى