محمد بن حسين البيهقي
619
تاريخ بيهقى ( فارسي )
نبشته بودمى ، پس چون خداوند پادشاه فرموده است و با من درين عتاب رود ، انصاف نباشد . و خواجه هنوز درين كارها نو 1 است ، مگر روزگار برآيد ، مرا نيكوتر بشناسد . و هر چند چنين است ، فرمان خواجهء بزرگ را درين باب به هيچ حال سبك ندارم 2 و اگر درين باب رقعتى نويسد ، بمجلس عالى رسانم و اگر پيغامى دهد ، نيز من بگويم . » من اين پيغام نزديك خواجه احمد بردم . زمانى انديشيد ، پس گفت : « حقّ بدست 3 خواجه بونصر است درين باب . روا نيست بمجلس عالى اين حال بازنمودن كه محال 4 است . و نيز بايد كه اين حديث به بوسهل نرسد كه 5 از من نيازارد . و چشم دارم از خواجه بونصر كه چنين نصيحتها از من بازنگيرد كه هر چه گويد مقبول القول 6 و موجب الشّكر 7 باشد . » و من بازگشتم و آن فصول با استادم بگفتم و سخت خوش 8 شد . و ديگر روز به شافهه 9 درين معنى سخن گفتند و اين حديث فرا بريد 10 . روز سهشنبه شش روز از جمادى الأخرى 11 گذشته ، پس از بار بوسهل حمدوى خلعت بپوشيد و پيش آمد و زمين بوسه داد و عقدى گوهر پيش امير نهاد و بنشاندندش ، امير گفت : « مبارك باد » و انگشترىيى نام سلطان بر وى نبشته 12 به بوسهل داد و گفت : اين انگشترى مملكت عراق است و بدست تو داديم و خليفت مائى در آن ديار و پس از فرمانهاى ما بر مثال 13 تو كار بايد كرد لشكرى و رعيت را در آنچه بمصالح مملكت پيوندد . آن كارها را بدل قوى پيش بايد برد . بوسهل گفت : فرمانبردار است بنده و جهد كند و از ايزد ، عزّ ذكره ، توفيق خواهد تا حقّ اين اعتماد را گزارده شود و زمين بوسه داد و بازگشت سوى خانه ، و همه بزرگان نزديك وى رفتند و سخت نيكو حق گزاردند . ديگر روز امير ، رضى اللّه عنه ، بار داد و پس از بار خالى كرد با وزير و بوسهل حمدوى و بونصر مشكان ؛ امير بوسهل را گفت : دوش در حديث رى و جبال عراق 14 انديشه كرديم ، صواب چنان نمود ما را كه فرزند سعيد 15 را با تو بفرستيم ساخته 16 با تجمّلى به سزا تا وى نشانه 17 بود و تو به كدخدايى 18 قيام كنى ، چنان كه حلّ و عقد 19 و خفض 20 و رفع 21 و امر و نهى به تو باشد و فرزند گوش به اشارت تو دارد و